چند ساله که ماه محرم سعی میکنم کمی مَقتل هم بخونم و محرمهای خاصتری رو دارم تجربه میکنم .
محرم امسال یه قسمتاییشو میذارم توی کانال که با هم بخونیم.
هیئت میرید ما رو هم یاد کنید .
@darsargomm
نامههای زیادی نوشته بودند کوفیها برای آمدن حسین(ع) و قیام و جنگ علیه یزید.
حتی کارشان از اصرار هم گذشته بود:
ای حسین، اگر دعوت ما را قبول نکنی، روز قیامت در برابر خدا از تو شکایت میکنیم .
باغها سرسبز گشته و میوهها رسیده است، پس هرگاه که اراده کردی بیا که لشگری مجهز برای کمک به تو آماده است.
ما با تو هستیم و صد هزار شمشیر هم با ماست.
حسین چه باید میکرد در برابر این همه اصرار و پافشاری؟ با این نامههایی که مردم کوفه نوشتند، حجت بر امام تمام شد.
امام جواب نامهها را داد و مسلم را با نامهای راهی کرد به سمت کوفه. در نامه نوشته بود:
گفته بودید بیا که ما امام و رهبر نداریم. حالا من برادرم و پسر عمویم و معتمدم، مسلم پسر عقیل را میفرستم پیش شما تا اگر او برایم نوشت که نظرِ شما همان است که برایم نوشتید، به خواست خدا به زودی پیش شما بیایم..
مسلم رفت به سمت کوفه ..
به کوفه رسید. در مجلسی که شیعیان آمدهبودند، نامه امام را خواند. همه گریه کردند از شوق. مردم دسته دسته آمدند و با مسلم بیعت کردند.
مسلم هم نامه نوشت به امام:
از مردم کوفه هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند. وقتی نامهام رسید برای حرکت عجله کن که همه مردم با شما هستند و به خاندان معاویه علاقهای ندارند.
تعداد کسانی که با مسلم بیعت کردند، زیاد بودند.
کمترین عددی که در تاریخ آمده، هجده هزار نفر است. این حداقل هجده هزار مرد در همان تاریخی که گواهِ بیعتشان است، گم شدند؛ چند شب بعد.
#محرم
#فصل_کوفه
@darsargomm
خدایا شکرت
برای اینکه از گل ایران خوشحال شدیم
نه از گل نیوزلند :)
@darsargomm
مهدی رسولینماهنگ باور ندارم.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
امسال ما از کربلا جا موندیم
و تو به مقصد رسیدی ...
@darsargomm
چند نفر بودند که در ماجرای امام حسین شهید شدند ولی شرمنده بودند. شرمنده نه به خاطر کمکاری، شرمنده به خاطر اینکه از خودشان انتظار بیشتری داشتند برای خدمت به امامشان.
یکی از شرمندهها مسلم بود که به امام گفته بود بیاید و فرصت نکرده بود رنگ عوض کردنِ مردمِ کوفه را گزارش کند.
#محرم
#فصل_کوفه
#مسلم
@darsargomm
کاروان در صحرایی میرفت که اسبها ایستادند.
رنگ امام عوض شد. به آسمان نگاه کرد، بعد به خاک. از اسب پیاده شد. اسب دیگری خواست که آن هم نرفت. هفت بار اسبش را عوض کرد، اسب هفتم هفت قدم برداشت و دوباره ایستاد. امام پیاده شد، یک مشت خاک برداشت و بو کرد. گریهاش گرفت. پرسید: اینجا کجاست؟
یکی گفت: غاضریه. امام پرسید: اسم دیگری هم دارد؟ یک نفر دیگر گفت: شاطی الفرات. چند اسم دیگر هم گفتند. امام راضی نشده بود. ناگهان یک نفر گفت: کربلا. امام انگار منتظر همین اسم بود. اشک در چشمهایش حلقه زد. گفت: خدایا به تو پناه میبریم به تو از کرب و بلا. انا لله و انا الیه راجعون. پیاده شوید. اینجا جایی است که باید بارها را زمین بگذاریم، همانطور که پدربزرگم گفته است.
امام دستور داد خیمهها را یک جای گود به پا کنند. این برعکس شیوه پیامبر بود. رسم پیامبر در جنگ این بود که پایگاهش را یک جای بلند انتخاب میکرد. زینب گفت: برادرجان چرا جای گود؟جای بلند بهتر نیست؟ حسین گفت: نمیخواهم بچهها صحنه جنگ را ببینند.
#محرم
#ورود_به_کربلا
#شب_دوم
@darsargomm
از اینکه میبینم هر جا که میرم از پارک گرفته تا فلان جای تفریحی تعداد قابل توجهی سیگار به دستن که گاهی اینقدر زیاده که حتی درست نمیشه نفس کشید ناراحت میشم
از اینکه میبینم تعداد زیادیشون نوجوونن که هنوز شاید ۱۴_۱۵ سالشونم نشده و یه جوری سیگار میکشن انگار چه افتخاری دارن کسب میکنن بیشتر ..
و از اینکه بینشون دخترای خیلی کم سن و سال سیگار به دست هم هستن بیشتر تر ...
بیشتر از ناراحت شدن اینطوریام که خب که چی؟؟
اینقدر تفریح باحال داریم، سیگار آخه؟
و خب میدونید که معمولا فقط یه دود نیست،
به قول باباها: یه دود یه دود ..... :)))))
@darsargomm
آدمیزاد مستعده عزیز من!
مستعد ترس..
ولی نباید از ترساش فرار کنه
حتی نباید وایسه باهاشون بجنگه و تلاش کنه که از بینشون ببره؛ چون بالاخره باز از یه جایی سر و کلهشون پیدا میشه توی زندگیش.
فقط باید با ترساش روبرو بشه، بپذیره که وجود دارن (گاهی وقتا ترسامون واقعی نیستن اینو باید تشخیص بدیم)
و بعد یاد بگیره با وجودشون زندگی کنه، خوبم زندگی کنه ..
شاید همین مورده که آدمیزاد رو از گربهی توی خیابون متمایز میکنه !
@darsargomm