خدایا شکرت
برای اینکه از گل ایران خوشحال شدیم
نه از گل نیوزلند :)
@darsargomm
مهدی رسولینماهنگ باور ندارم.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
امسال ما از کربلا جا موندیم
و تو به مقصد رسیدی ...
@darsargomm
چند نفر بودند که در ماجرای امام حسین شهید شدند ولی شرمنده بودند. شرمنده نه به خاطر کمکاری، شرمنده به خاطر اینکه از خودشان انتظار بیشتری داشتند برای خدمت به امامشان.
یکی از شرمندهها مسلم بود که به امام گفته بود بیاید و فرصت نکرده بود رنگ عوض کردنِ مردمِ کوفه را گزارش کند.
#محرم
#فصل_کوفه
#مسلم
@darsargomm
کاروان در صحرایی میرفت که اسبها ایستادند.
رنگ امام عوض شد. به آسمان نگاه کرد، بعد به خاک. از اسب پیاده شد. اسب دیگری خواست که آن هم نرفت. هفت بار اسبش را عوض کرد، اسب هفتم هفت قدم برداشت و دوباره ایستاد. امام پیاده شد، یک مشت خاک برداشت و بو کرد. گریهاش گرفت. پرسید: اینجا کجاست؟
یکی گفت: غاضریه. امام پرسید: اسم دیگری هم دارد؟ یک نفر دیگر گفت: شاطی الفرات. چند اسم دیگر هم گفتند. امام راضی نشده بود. ناگهان یک نفر گفت: کربلا. امام انگار منتظر همین اسم بود. اشک در چشمهایش حلقه زد. گفت: خدایا به تو پناه میبریم به تو از کرب و بلا. انا لله و انا الیه راجعون. پیاده شوید. اینجا جایی است که باید بارها را زمین بگذاریم، همانطور که پدربزرگم گفته است.
امام دستور داد خیمهها را یک جای گود به پا کنند. این برعکس شیوه پیامبر بود. رسم پیامبر در جنگ این بود که پایگاهش را یک جای بلند انتخاب میکرد. زینب گفت: برادرجان چرا جای گود؟جای بلند بهتر نیست؟ حسین گفت: نمیخواهم بچهها صحنه جنگ را ببینند.
#محرم
#ورود_به_کربلا
#شب_دوم
@darsargomm
از اینکه میبینم هر جا که میرم از پارک گرفته تا فلان جای تفریحی تعداد قابل توجهی سیگار به دستن که گاهی اینقدر زیاده که حتی درست نمیشه نفس کشید ناراحت میشم
از اینکه میبینم تعداد زیادیشون نوجوونن که هنوز شاید ۱۴_۱۵ سالشونم نشده و یه جوری سیگار میکشن انگار چه افتخاری دارن کسب میکنن بیشتر ..
و از اینکه بینشون دخترای خیلی کم سن و سال سیگار به دست هم هستن بیشتر تر ...
بیشتر از ناراحت شدن اینطوریام که خب که چی؟؟
اینقدر تفریح باحال داریم، سیگار آخه؟
و خب میدونید که معمولا فقط یه دود نیست،
به قول باباها: یه دود یه دود ..... :)))))
@darsargomm
آدمیزاد مستعده عزیز من!
مستعد ترس..
ولی نباید از ترساش فرار کنه
حتی نباید وایسه باهاشون بجنگه و تلاش کنه که از بینشون ببره؛ چون بالاخره باز از یه جایی سر و کلهشون پیدا میشه توی زندگیش.
فقط باید با ترساش روبرو بشه، بپذیره که وجود دارن (گاهی وقتا ترسامون واقعی نیستن اینو باید تشخیص بدیم)
و بعد یاد بگیره با وجودشون زندگی کنه، خوبم زندگی کنه ..
شاید همین مورده که آدمیزاد رو از گربهی توی خیابون متمایز میکنه !
@darsargomm
رقیه گریه میکرد اما نه مثل همیشه.
دلسوز، جانگداز، وحشتزده.
آرام نشد تا زینب رفت و پرسید: چی شده عمه جان؟
رقیه گفت: بابا را خواب دیدم که به من گفت بیا.
زینب سعی کرد آرامش کند اما نتوانست.
آنقدر دخترک حسین گریه کرد و زبان گرفت برای خودش که همه اهل خرابه به گریه افتادند.
یزید وقتی ماجرا را فهمید گفت سر حسین را برایش ببرند. سر حسین را آوردند خرابه. رقیه سر پدر را بغل کرد. گریه کرد اما آرام. با پدرش حرف زد اما آرامتر.
سر بریده را بغل کرده بود و میگفت: پدرجان کی تو را با خونت رنگی کرده؟ کی من را در بچگی یتیم کرده؟ پدرجان ما که بعد از تو کسی را نداریم. ای کاش من جای تو کشته میشدم...
از وقتی رقیه سرِ پدرش را بغل کرده بود، آرام شده بود، آرامِ آرام. زینب رفت سراغش و دید آرامش در چشمهای دخترک موج میزند.
حسین رقیه را بُرده بود ...
#محرم
#شب_سوم
#رقیه
@darsargomm