#مخاطب ♥️
تقریبا 6،7 سالم بود که هر هفته که میرفتیم دِه...
اینقد شیطون بودم که میرفتم استخون مرغو گوسفندا رو پیدا می کردم و خاک می کردم و بعدشم نقشه گنج درباره شون درست می کردمو میدادم به پسرخاله هام تا پیدا کنن...
یه روز دیدم دیگه استخون پیدا نمیکنم که خاکش کنم بیخیال شدمو گفتم ولش کن این هفته نقشه گنج درست نمی کنم
مثل اینکه خدا صدامو شنیدو همین که خواستم برگردم تو خونه(رو بالکن بودم)
یهو چشمم افتاد به یه لیوان آب تو آفتاب که توش دندون مصنوعی بود منم بچه بودم نمی دونستم که دندون مصنوعی چیه برا همین فک کردم این آبه و از اون آب ها هست که مار میزارن توش و الان یه فسیل دندون انسان اولیه توشه ...
شاد و خندون از اینکه یه فسیل واقعی پیدا کردم رفتم وسط حیاط یه چال کندم و دندونو خاکش کردم، سریع رفتم داخل و نقششو دادم به پسرخاله هام....
حالا نگو مامان بزرگمم این وسط در به در دنبال دندوناش میگشته.. منم که فهمیدم چه گَندی زدم فلنگو بستمو فرار کردم :/
از شانسم همون موقع بچه ها هم دندونو پیدا کردن و نشون مامان بزرگم دادن
خلاصه که مامان بزرگم به خون من تشنه بود...
تا فرداش خونه اون یکی مامانبزرگم موندم ولی خب راهی نداشتم باید برای خداحافظی میرفتیم اونجا که انگار هنوز عصبانیتش کم نشده بود.. نامردی نکرد و گفت تا دندونمو نشستی حق نداری بری شهر:))))
خلاصه که خدا شستن دندون مصنوعیو نصیب دشمن آدمم نکنه😂😂😂
#درشهرم 👩🍳🧕👩🎓🍄🌻🪴
🤌عضو بشید👇
https://eitaa.com/darshahramm
https://ble.ir/dar_shahram
#برگرد_نگاه_کن
قــسمت 3
من و منی کردم و نایلون لباس را از روی میز برداشتم.
–اخه کسی که فعلا تو کافی شاپ نیست
چیکار باید انجام بدم؟
دستی به موهای بلند و جو گندمیاش که از پشت با کش نازکی بسته بود و اصلا با سبیلهای کلفتش همخوانی نداشت کشید.
–حالا تو آماده شو، شاید همین الان یه مشتری امد. مشتریهای کافی شاپ زیاد سحر خیز نیستن. حتی اونا که واسه صبحانه میان.
البته خب حقم دارن اینجا که کله پاچه ایی نیست. ولی تو همیشه باید سر کارت آماده باشی. راستی اون جزوه ایی که در مورد منوهای قدیمی دادم رو خوندی؟
–بله همه رو از حفظم، کلی اطلاعات در مورد منوی کافیشاپها داشت، واقعا لازم بود یاد بگیرم.
با رضایتمندی لبخند زد.
–چون بچه درس خونی هستی و با استعدادی به این زودی یاد گرفتی، وگرنه قبل از تو یکی اینجا شش ماه کار کرد آخرشم فرق کاربونا و آلفرادو رو نفهمید. البته حالا دیگه منو رو تا اونجایی که میشه فارسی کردیم و بعضی چیزا رو هم کلا حذف کردیم که ساده تر باشه.
برای همین دوتا لیست بهت دادم بخونی، که به هر دوتا منو مسلط باشی.
به نظرم کارفرمای سختگیری است.
داخل آشپزخانه شدم و نگاهی به اطراف انداختم. خانم خوش رو و سن و سال داری به طرفم آمد
–سلام عزیزم، خوش امدی.
–سلام، ممنون، ببخشید کجا میتونم اینارو بپوشم. به نایلونی که دستم بود اشاره کردم.
با لبخند به اتاق کنار آشپزخانه اشاره کرد.
–برو اونجا آماده شو. اگرم چیزی لازم داشتی بهم بگو.
بعد که امدی به بچه ها معرفیت میکنم.
تشکر کردم و داخل اتاق شدم. اتاق کوچکی بود که دورتادورش قفسه بندی داشت. داخل قفسه ها پر بود از وسایلهای مختلف. یک گنجهی کوچک هم انتهای قفسه ها قرار داشت که درش قفل بود.
پشت در آینه کار شده بود. نگاهش کردم و دستی به صورتم کشیدم.
نایلون را باز کردم یک پیشبند نه چندان بلند یاسی رنگ با یک روسری شاید هم مغنعه به همان رنگ داخلش بود.
خوب نمیتوانستم مغنعه را روی سرم فیکسش کنم. قسمت جلوی مغنعه با رنگ توسی
جدا دوخته شده بود و در انتها دو بند میشد که در کنار سر به شکل پاپیون بسته میشد. از روی عکسی که داخل نایلون بود متوجه شدم چطور باید ببندمش. جلوی آینه ایستادم و خودم را برانداز کردم. لباس آنچنان خاصی هم
نبود. پیشبند بستن برایم کمی سنگین بود.
ولی فعلا مجبور بودم حداقل برای چند ماه هم که شده اینجا کار میکردم تا هم خرج خودم و دانشگاهم را درآورم هم کمک خرجی میشدم برای خانواده. با این اوضاع اقتصادی دلم برای پدرم میسوخت. دیگر دخیل و خرجمان با هم اصلا همخوانی نداشت. از هم شکاف زیادی داشتند.
خیلی سخت بود تا پدر را راضی کردم که کار کنم. به خیلی جاها سر زدم تنها جایی که حقوق خوبی داشت و با شرایط من کنار میآمد همینجا بود. البته آن هم به خاطر آشنایی آقای غلامی با پدر یکی از دوستانم بود.
جلوی آینه چرخی زدم.
این رنگ مغنعه به پوست سبزهی صورتم میآمد. زیر لب گفتم:
–واسه خدمتکار شدنم باید آشنا داشته باشیا اونم بعد از این همه درس خوندن، واقعا ما به کجا میریم. صورتم آرایشی نداشت. قبل از کرونا حداقل از یک رژ کمرنگ استفاده میکردم، ولی حالا با وجود ماسک دیگر دل و دماغش نبود. این ماسک لعنتی لبخند را هم از مردم گرفته.
تقه ایی به در خورد. آرام در را باز کردم. خانمی را که چند دقیقه پیش در آشپزخانه دیده بودم را دوباره با همان لبخند پشت در دیدم.
📝نــویسنده رمان: لیلافتحیپور
🪴🍀🪴🍀🪴🍀🪴
🪴🍀🪴🍀🪴🍀🪴
🪴🍀🪴🍀🪴🍀🪴
#برگرد_نگاه_کن
قـسمت 4
– آماده شدی؟
–بله، الان میام.
وارد آشپزخانه شدم. خانم خوش برخورد گفت:
–من نقره هستم. یعنی فامیلیم نقره هست. بعد دستش را دراز کرد.
با اکراه دستم را پیش بردم.
–نترس. هر وقت خواستی دستت رو به صورتت بزنی یا چیزی بخوری دستت رو بشور، اونوقت با تماس دست کرونا نمیگیری.
دستش را فشردم.
–منم تلما هستم، تلما حصیری
–چقدر این مغنعه بهت میاد.
دستی به مغنعهام کشید و گفت:
اولش بستنش یه کم سخته ولی زود یاد میگیری، بخصوص تو که خیلی باهوشی. خود او و دو خانم دیگر که در آشپزخانه بودند هم از همین مغنعه و پیشبند پوشیده بودند.
–اینجا کسی ماسک نمیزنه؟
–چرا همین که اولین مشتری بیاد همه ماسک میزنن، پسر لاغراندام و از خود متشکری را نشانم داد.
–ایشون آقا ماهانه، مسئول خرید و کارای بیرونه و ایشونم آقا سعید مسئول جمع آوری میزها و...
آقا سعید تقریبا هم سن و سال خودم بود شایدم یکی دوسال بزرگتر.
این دوتا هم خانم الماسی و تفرشی هستن مسئول پخت و پز و شستشو. منم سفارشهارو از تو تحویل میگیرم و تحویل میدم.
دو خانمی که نقره خانم به آنها اشاره کرد اصلا حرفی نزدند و فقط سرشان را تکان دادند.
خانم نقره خندید و ادامه داد:
–این دوتا کلا بی اعصابن، شانس آوردیم مشتری نمیبینشون، وگرنه اینجا تعطیل میشد.
خلاصه ما همه این پشت هستیم فقط تو و آقای غلامی و آقا سعیدجلوی چشم مشتری هستید و باید در هر شرایطی خوش رفتار باشید. اینجا یه کافه ی سادس که صبحونه ها املت و نیمرو چیزای ساده داره. اینجا خبری از اون منوهای عجیب و غریب نیست. ولی مشتری خودش رو داره.
پبا تکان خوردن صدای آویز پشت در، خانم نقره با عجله گفت:
–بدو اولین مشتری امد. ماسکت یادت نره.
خودم را به محوطهی کافی شاپ رساندم. یک آقای جوان که لباس تر و تمیز و ساده ایی پوشیده بود وارد شد. نگاهی به ساعتش انداخت و بدون توجه به کسی خودش را به اولین میز دو نفره رساند و صندلی را عقب کشید و نشست. دستی به موهای مشگی و براقش کشید و با گوشیاش مشغول شد. تیشرت کرم رنگش با بند ساعتش هم رنگ بود و این هارمونی رنگ برایم خیلی جالب امد. برق ساعت مچیاش هم در نظر اول نگاهها را به طرف خودش میکشاند.
کنار در ایستاده بودم و نگاهش میکردم. چه باید میگفتم.
آقای غلامی از پشت صندوق با اشاره صدایم کرد.
خودم را بدو به او رساندم. دفترچه یادداشتی از روی میز برداشت و با یک خودکار مقابلم گرفت و زیر لب گفت:
–هیچ وقت تو کافی شاپ ندو. فقط آروم و با وقار راه برو.
📝نویسنده رمان: لیلا فتحیپور
مدال سنگ طبیعی ( لامپی)
در تاریکی درخشش خاصی دارد
۲۱۵ هزار تومان
پسکرایه
#ارسال_از_ارومیه
قابل استفاده به عنوان کادوی تولد، سالگرد ازدواج و ...
#درشهرم 👩🍳🧕👩🎓🍄🌻🪴
🤌عضو بشید👇
https://eitaa.com/darshahramm
https://ble.ir/dar_shahram
سوزباز در تونل !
🔹 حتما میدانید که طبق تعالیم فلاسفه یونان باستان؛ آتش، خاک، هوا و آب عناصر حیات هستند، ولی طبق نظر فیلسوفانه من عناصر حیات ۵ مورد است که مهمترین آن فیلم سینمایی انگیزشی میباشد.
🔹 اخیراً در قالب اردوی راهیان پیشرفت با همراهی اعضای #بسیج_رسانه و #بسیج_مهندسین_عمران از پروژه آزادراه ارومیه_تبریز در واقع از یک تونل دو کیلومتری بازدید کردیم که در نوع خود پروژهای بزرگ، شوقانگیز و غرورآفرین بود.
🔹 بعد از اینکه مسئولین توضیحاتی را درباره عظمت و اهمیت پروژه ارائه کردند، یک کلاه ایمنی و ماسک تقدیممان شد تا وارد تونل شویم!
🔹 خلاصهتر بگویم؛ در کل مسیر بازدید یکی از فیلمهایی که موضوع آن گرفتار شدن چند نفر در یک تونل بزرگ و طویل بود، مدام در خلوتم بازبینی میکردم، البته آنها علاوه بر تونل که هر دو طرف مسدود شده بود، با یک سیلاب هم مواجه بودند ولی خب همگی نجات یافتند 😊
❗️امیدوارم در ارومیه عزیزمان هم زود به زود بتوانم فیلمهایی از این دست را در ذهنم بازپخش کنم، والا ! 😎
📝 سونیا بدیع_سوزباز
#درشهرم 👩🍳🧕👩🎓🍄🌻🪴
🤌عضو بشید👇
https://eitaa.com/darshahramm
https://ble.ir/dar_shahram
🔹محفل طنز یخدان حوزه هنری آذربایجان غربی
با حضور سعید سلیمانپور و مصطفی قلیزاده علیار
#درشهرم 👩🍳🧕👩🎓🍄🌻🪴
🤌عضو بشید👇
https://eitaa.com/darshahramm
https://ble.ir/dar_shahram
🪴🍀🪴🍀🪴🍀🪴
🪴🍀🪴🍀🪴🍀🪴
🪴🍀🪴🍀🪴🍀🪴
#برگرد_نگاه _کن
قــسمت 5
دفترچه را گرفتم و پرسیدم:
–اول باید چی بگم بهش؟
آقای غلامی با چشم های گرد شده نگاهم کرد و تا خواست حرفی بزند فوری گفتم:
–بلدم بلدم.
به طرف میز دونفره با وقار حرکت کردم.
به اینجای قضیه فکر نکرده بودم که اول باید چطور برخورد کنم.
با خودم فکر کردم آخرین باری که رستوران یا کافی شاپ رفته ام کی بود و چطور خدمه با من برخورد کردند.
به میز مورد نظر رسیده بودم ولی هنوز مغزم در حال سرچ بود.
به اجبار جلوی میز ایستادم.
آقای جوان نگاهش را از گوشیاش گرفت و به من داد.
من که هنوز منتظر جوابی از سرچ در مغزم بودم ناگهان صدای إرور دادنش را شنیدم و این موضوع را زمزمه کردم.
–ای وای مغزم ارور داد.
آقای جوان لبخند زد و ماسکش را پایین کشید.
–واسه یه سلام دادن و سفارش گرفتن چرا اینقدر مغزت رو خسته میکنی، بعد هم به پشتی صندلیاش تکیه زد و ادامه داد.
–بنویس همون همیشگی.
–همیشگی؟
–من گاهی صبحونه میام اینجا املت میخورم. اون پسر قبلیه چرا رفت؟ چقدر تند تند عوض...
همانطور که سفارشش را یادداشت میکردم حرفش را بریدم:
–ببخشید چیز دیگه نمیخواهید؟
دوباره نگاهش را به گوشیاش داد.
–چایی هم بیارید.
فوری سفارش را به خانم نقره رساندم.
طولی نکشید که یک خانم و آقا وارد شدند و بعد از کلی مشورت که کجا بنشینند بالاخره تصمیم خود را گرفتند و گوشه ای از کافی شاپ که نور کمتری داشت نشستند.
جلو رفتم و سلام کردم به منو که زیر شیشهی میز گذاشته شده بود اشاره کردم و رو به خانم پرسیدم؛
–چی میل دارید؟
–خانم نگاهی به آقا کرد و کمی جابه جا شد و دوباره نگاهی به منو انداخت و چیزی نگفت.
انگار نه انگار که من سوال پرسیدهام، بعد به آقا سوالی نگاه کردم. رو به خانم کرد و دستش را گرفت و پرسید:
–عزیزم چی سفارش بدم؟ خانم لبهایش را بیرون داد و من و منی کرد و دوباره چند دقیقه ایی به منو نگاه کرد. لبهایش را بیرون داد و با افاده گفت:
–اینجا که آفوگاتو نداره. منوش مثل آب میوه فروشیه، خیلی سادس. میرفتیم کافی مدیا.
لبخندی زورکی زدم و گفتم.
–اینجام همه چی داره فقط اسمهای عجیب غریب نداره، انگشتم را روی منو کشیدم. ببنید شماره هفده نوشته قهوه بستنی که همون آفوگاتو هست که اگر با پودر قهوه سفارش بدید یه نوشیدنی تقریبا سرد حساب میشه، اما اگر با قهوه دمی بخواهید یه کم فرق میکنه، من بهتون پیشنهاد میکنم با پودر قهوه سفارش بدید خوشمزه تره.
پشت چشمی برایم نازک کرد و دوباره به منو چشم دوخت.
دیگر حرصم گرفته بود چرا سفارش نمیداد.
نگاهی به آقا انداختم محو صورت بزک کرده ی خانم شده بود و اصلا در این دنیا نبود.
تمام سعیام را کردم که خیلی محترمانه بگویم.
–من میرم هر وقت انتخاب کردید برمیگردم.
نویـسنده رمان: لیلا فتحیپور