eitaa logo
دریانورد
26.7هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
3.4هزار ویدیو
31 فایل
⛵️دریا زَدِه از خیسی باران نهراسد . . 🛶اخبار دریا - دانستنیهای جذاب دریاها و جزایر ، اطلاعات مورد نیاز دریانوردی 🔔 درخواست تبلیغ و تبادل @Ftmfayaz 🤝ارتباط با ادمین و ارسال سوژه: @abdesmz @Ftmfayaz
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما شاهد یکی از زیباترین... صحنه‌ها در دل طبیعت هستید. 🦀 •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اعطای درجه سپهبدی شهید محمد باقری به خانواده ایشان با حضور امیر سرلشکر موسوی •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
♦️مقایسه قدرت موشکی ایران و روسیه در برابر آمریکا: تحلیل تعداد موشک‌ها و انواع آن‌ها" 🔹در این اینفوگرافیک مقایسه‌ای قدرت موشکی ایران و روسیه در برابر آمریکا به‌ طور دقیق بررسی شده است. 🔹تعداد موشک‌های سطح به سطح، هوایی به سطح و دریایی برای هر یک از این کشورها نمایش داده شده تا مقایسه‌ای دقیق از توان نظامی در حوزه موشکی ارائه دهد •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرجان چگونه از خود دفاع میکنن؟ •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر نگه دار من آنست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد... •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📕رمان 🔻قسمت پنجاه و پنجم ▪️نمی‌دانم چه دارویی تزریق کرده بودند اما گیجی عجیبی در سرم بود و با همین گیجی، خاطرم مانده بود لحظات آخر چه حرف‌هایی از دهانم پریده و با همان جملات نصفه و نیمه، حتماً محمد حکمم را داده بود که حتی یک لحظه کنارم تختم نماند. ▫می‌ترسیدم تا همین حالا هم گزارشم را به نیروهای امنیتی داده باشد و پشیمان از اینهمه اعتراف ناخواسته، نگاهم با پریشانی دنبالش می‌گشت تا لااقل حرفی بزند و چند دقیقه بعد، پرده را کنار زد. ▪انگار دلش نمی‌خواست قدمی نزدیکم شود، همانجا پای پرده ایستاد و باز به سرمم نگاه کرد؛ چشمانش را تا امشب اینهمه درمانده ندیده بودم و به گمانم فقط می‌خواست زودتر از اینجا برویم که آهسته صدا رساند: «خانم چقدر وقت دیگه این سِرم تموم میشه؟» ▫پرستاری که از کنار پرده رد می‌شد، سرکی کشید و با گفتن "یکی دو دیقه دیگه" دوباره رفت تا من بمانم و مردی که نمی‌توانستم از خطوط درهم نگاهش حتی یک کلمه بخوانم. ▪چند قدمی به طرف تختم آمد، لب‌هایش برای گفتن حرفی از هم گشوده شد، نمی‌دانم در چشمم چه دید که باز پشیمان شد و دیگر نایی برای رفتن هم نداشت که همانجا پای تختم نشست. ▫نگاهش می‌کردم بلکه حرفی بزند و او همانطور که سرش پایین بود، فقط به پیشانی‌اش دست می‌کشید تا سرانجام سِرم تمام شد و منتظر همین لحظه بود که بلافاصله پرستاری را صدا کرد تا آنژیوکت را از دستم باز کند. ▪بی‌آنکه یک کلمه بگوید کمک کرد تا از روی تخت بلند شوم و به گمانم حتی حوصلۀ پیدا کردن اسنپ هم نداشت که مقابل در بیمارستان دربست گرفت. ▫هنوز نگران حالم بود که صندلی عقب کنارم نشست اما تمام طول مسیر رسیدن تا خانه، صورتش را رو به پنجره گرفته و خیره به تاریکی و خلوتی آخر شب خیابان‌ها، نمی‌دانم دنبال چه می‌گشت. ▪به نظرم از اثر داروهایی که در سِِرم ریخته بودند، تمام تنم کِرِخ بود و با این حال، نبض قلبم هر لحظه بدتر می‌زد که تا دقایقی دیگر وارد خانه می‌شدیم و با این سکوت محمد، نمی‌دانستم می‌خواهد با من چه کند. ▫از ماشین که پیاده شدیم، فهمید تعادلی برای راه رفتن ندارم؛ بلافاصله دستم را گرفت و تا وارد خانه شدیم، انگشتانم را رها نکرد. ▪تا اتاق خواب مرا دنبال خودش برد، اشاره کرد روی تخت دراز بکشم و خودش پای دیوار روی زمین نشست. ▫از لحظه‌ای که از بیمارستان خارج شدیم یک‌بار هم نگاهم نکرده بود، حتی همین حالا هم سرش را از پشت به دیوار تکیه داده، به منظرۀ تاریک پشت پنجره خیره مانده و همین رفتارش بدترین شکنجه برای من بود که از ترس مجازاتش لب تخت کِز کردم و با لب‌ و دندانی که دوباره از ترس به لرزه افتاده بود، پرسیدم: «به کسی خبر دادی؟» ▪چند لحظه مکث کرد تا شاید خرده‌های صدای شکسته‌اش را جمع کند: «ازت خواستن چی کار کنی؟» ▫تمام وحشت آن دفتر و آرون و یاسمین، یکجا در دلم جمع شد و به نظرم کیف لپ‌تاپ را کنار راهرو دیده بود که لحنش بیشتر گرفت: «این لپ‌تاپ رو چرا بهت دادن؟» ▪دلم می‌خواست فقط یک لحظه نگاهم کند و همین که چشمش به سمتم چرخید، بغضم شکست: «تهدیدم کردن محمد... به خدا من هیچ کاری نکردم...» ▫از نگاهش درد می‌بارید و دیگر خبری از آنهمه اعتماد به نفس نبود که برای ادای هر کلمه چند بار گلویش بالا و پایین می‌رفت: «چه تهدیدی؟» ▪در انتظار پاسخ سؤالش، پلکی هم نمی‌زد و من دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم؛ باید از اول همه چیز را اعتراف می‌کردم؛ از همان دو سال پیش! ▫دیگر نمی‌خواستم دورش بزنم و این مسیر مستقیم شبیه ردّ گلوله درست از وسط قلبم رد می‌شد: «من عاشقت شده بودم محمد... دلم می‌خواست بهت نزدیک بشم ولی از اول بهت دروغ گفتم...» ▪در انتظار تیرباران اعترافاتم، سرش از پشت همچنان به دیوار مانده بود، چشمانش از خیال خاطراتم هر لحظه خمارتر می‌شد و من با لحنی که بدتر از دلم می‌لرزید، از اولین دروغم آغاز کردم: «من اون روز تو سلف با اونا بودم ولی همونجا عاشقت شدم... می‌خواستم ازت بیشتر بدونم... مجبور شدم به یکی از دخترهایی که می‌دونستم آمار همه رو داره، بگم این پسره تو سلف دانشجوها رو کتک زده و می‌خوام آمارش رو بدم...» ▫تازه می‌فهمید مقصر تهمت مزدوری در تمام این دو سال، من بودم که چشمانش را بست تا نبینم چه حالی شده و من مقاومت می‌کردم تا گریه راه گلویم را نبندد: «به‌خدا نمی‌خواستم به کسی بگم... فقط می‌خواستم بیشتر بشناسمت اما اون خودش آمار تو رو داد...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
📕رمان 🔻قسمت پنجاه و ششم ▪️حالا این مسأله نه برای دو سال پیش که همین امروز تلۀ تهدید آرون شده بود: «امروز تهدیدم کردن... گفتن اون دختر تو شبکه‌های خارجی کار می‌کنه و می‌تونه بگه من از اول جاسوس‌شون بودم... می‌خوان بگم من پرستو بودم که اومدم سراغ تو...» ▫حرفم تمام نشده، چشمانش را به سرعت گشود و ردّ خشم طوری روی نگاهش خَش انداخت که با گریه به التماس افتادم: «به‌خدا من پرستو نیستم محمد... من اصلاً نمی‌دونم پرستو چی‌کار می‌کنه... به قرآن من فقط عاشقت شدم... به جون پدر و مادرم من با هیچکس ارتباط نداشتم...» ▪رگ پیشانی‌اش از خون پُر شده و نمی‌دانم چرا لب‌هایش هر لحظه سفیدتر می‌شد که حتی یک کلمه نمی‌گفت و من با هر جمله حالش را ویران‌تر می‌کردم: «این وکیل رو یاسمین به من معرفی کرد... گفت باید وکالتنامه واسه طلاق بهش بدم... اما حالا میگن اون یه وکالتنامۀ عام بوده، باهاش خرید کرده و ۱۵ میلیارد بدهی بالا اومده که من باید بدم وگرنه میندازنم زندان...» ▫دیگر ندیدم در چشمانش از شنیدن این جملات چه آشوبی شد؛ خودم از وحشت زندان، تمام تنم یکبار دیگر تکان خورد و ساده‌ترین تهدید آرون، وحشتناک‌ترین اعتراف من پیش چشمان غرق شکّ محمد بود: «من نمی‌خواستم اما یاسمین پاشایی رو اورد خونه... به بهانۀ امضا کردن وکالتنامه اومد بغلم نشست... همون لحظه یاسمین ازم عکس گرفته... حالا تهدیدم می‌کنن این عکس رو به تو نشون میدن...» ▪گریه طوری چشمانم را گرفته بود که تصویر صورتش را مثل تکه آیینه‌های شکسته می‌دیدم و او از شنیدن همین اعتراف، هزاربار بدتر در هم شکست. ▫فقط نگاهم می‌کرد و چه نگاه سنگینی که می‌دیدم به همه چیز عشقم شک کرده است؛ از چشمانش خون می‌چکید و حتی نفس‌هایش زخمی بود: «به من راست بگو سحر... تو تا حالا با کسی...» ▪نتوانست حرفش را بزند اما من شنیدم و با هق‌هق گریه از گناهی که نکرده بودم، فرار کردم: «به‌خدا من بهت خیانت نکردم محمد...» ▫گرهِ گریه، تار و پود کلماتم را به هم پیچیده و انگار دیگر حرفم را باور نمی‌کرد که سرش را با هر دو دستش گرفت و رعشه حتی به نفس‌هایش افتاده بود: «تو با من چی کار کردی سحر...» ▪همان لحظه موبایلش زنگ خورد و من از زمین و زمان می‌ترسیدم که از همین زنگ، دلم از جا کنده شد و صدای محمد همه خط و خش بود: «الان در رو باز می‌کنم.» ▫نمی‌فهمیدم چه کسی تماس گرفته و در را برای چه کسی می‌خواهد باز کند؛ سراسیمه از روی تخت پایین پریدم و در پاشنۀ در، پیراهنش را کشیدم: «کیه محمد؟» ▪تقریباً مطمئن بودم نیروهای امنیتی را برای بازداشتم خبر کرده و در چشمان این مرد دیگر هیچ اعتمادی به من نبود که دستم را از پیراهنش جدا کرد و همین که از اتاق بیرون می‌رفت، با چند کلمه نسخه‌ام را پیچید: «یه چیزی سرت کن بیا بیرون.» ▫پشت سرش در را بست تا شاید من آماده شوم و ای کاش لااقل یک کلمه حرفی می‌زد که این بی‌خبری، قاتل جانم شده بود. ▪همانطور که از بیمارستان آمده بودم، هنوز مانتو تنم بود؛ شالی که روی تخت افتاده بود، سرم کردم و باز جرأت نداشتم از اتاق قدمی بیرون بگذارم. ▫صدای مردی را می‌شنیدم که با محمد صحبت می‌کرد و به گمانم محمد فقط یک جسد متحرک بود که حتی صدایش را نمی‌شنیدم و پس از چند لحظه، در اتاق را به رویم باز کرد: «بیا بیرون!» و حتی ثانیه‌ای صبر نکرد تا سؤالی بپرسم. ▪با زنجیر وحشتی که پابندم شده بود، از اتاق بیرون آمدم و از دیدن صحنۀ پیش رویم بدتر جا خوردم؛ زن و مرد جوانی جدا از هم نشسته و جعبۀ شیرینی بزرگی روی میز شیشه‌ای سالن پذیرایی بود. ▫مرد مشغول صحبت با محمد بود و گوش زن به آن‌ها و چشمانش خیره به صورتم مانده بود. ▪طوری خودم را باخته بودم که حتی نتوانستم سلام کنم و جملۀ آخر مرد را شنیدم: «قبل از اینکه شما برگردید خونه، بچه‌ها همه اتاق‌ها رو چک کردن، جایی شنود و دوربین نذاشتن.» ▫باورم نمی‌شد منزلم را تفتیش کرده باشند و مرد با همان آرامش رو به من ادامه داد: «داخل خونه امنه اما بیرون از خونه ممکنه تحت نظر باشید؛ برای همین در پوشش میهمان اومدیم که مشکوک نشن.» ▪چشمانم بین محمد و این دو نفر می‌چرخید بلکه بفهمم چه خبر خواهد شد اما محمد اصلاً نگاهم نمی‌کرد و سکوتش از هر فریادی عصبی‌تر بود. ▫زن با اشارۀ مرد، از جا بلند شد و موبایلش را روی میز کنار دستم قرار داد، ظاهراً برنامۀ ضبط صدا بود و مرد با لحنی ساده سؤال کرد: «الان آمادگی دارید همه چی رو از اول بگید؟ از ب بسم‌الله تا همین امروز؟ بدون ملاحظۀ حضور همسرتون؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌شهید ناظری او از دل موج‌ها برخاست، نه برای جنگ، که برای صلحی که در دل دریا می‌جوشید. شهید ناظری، مردی از تبار جنوب، با قلبی به وسعت خلیج فارس و اراده‌ای به استواری موج. نامش، یادآور غیرت دریادلان است؛ یادش، چراغ راه نسل‌هایی‌ست که هنوز در پی افق‌های روشن می‌کوشند. •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e
روزهای بارانی خلیج فارس از لنز دوربین یک ملوان •┈┈••••✾•❁•✾•••┈┈• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1225917211C1d9ab4863e