eitaa logo
📚 داستان های آموزنده 📚
63.8هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
3.8هزار ویدیو
76 فایل
﷽ 🔹تبادل و تبلیغ ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آیت الله العظمی جوادی آملی: «وَ الصَّاحِبُ مُناسِبٌ»، نوجوان های عزيز و جوان های عزيز خوب دقّت كنند فرمود رفيق بايد مناسب آدم باشد.دوست بايد مناسب باشد ـ خدای ناكرده ـ اگر نامناسب بود انسان گرفتار رفيق بد بشود حلّش آسان نيست «وَالصَّدِيقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ» دوست آن است كه در حضور و غياب هم ما با او صادقانه رفتار كنيم هم او با ما صادقانه، اگر در حضور طوری باشد، در غياب طور ديگر باشد صديق نيست، ما در حضور او طوری باشيم در غياب او طور ديگر، صديق نيستيم. درس اخلاق ۹۰/١٢/١١ ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم لو رفته از گوینده سابق صدا و سیما 😳 خودش اعتراف کرد که عکس خودشه😳 و باهاش مصاحبه کردن تا به شایعات جراحیش پایان بدن👌 ☎️ برای سفارش این محصول فوق العاده با تخفیف ویژه همین حالا روی لینک زیر کلیک کنید👇🏻👇🏻👇🏻 https://landing.saamim.com/qWZgj https://landing.saamim.com/qWZgj
✅ داستان کوتاه 🌷 دست امام زمان (علیه السلام) شفاست اسماعیل بن عیسی هرقلی می گوید: هنگامی که در قریه هرقل (در عراق) زنـدگی می کردم، در ایام جوانی، زخمی به اندازه یک مشت انسان در ران چپم پیـدا شـد که در بهـار می ترکیـد و خون و چرك از آن می رفت و درد آن مرا از کارهـایم باز می داشت. روزي به حله آمدم و به خانه سـید بن طاووس، عالم شیعه رفتم و از نـاراحتی خود نزد او درد دل کردم و گفتم: می خواهم در شـهر، آن را معالجه کنم. سید، پزشکان حله را حاضر نمود و محل درد را معاینه کردند و گفتند: این زخم در بالاي رگ اکحـل قرار گرفتـه و معـالجه اش خطرنـاك اسـت. زیرا این جراحت را بایـد از ریشه بریـد. در این صورت رگ بریده می شود و او می میرد. سید به من فرمود: می خواهم به بغداد بروم. تو هم بیا! شاید پزشکان متخصصی باشند و معالجه ات کنند. وارد بغداد شدیم. سید در آنجا نیز پزشکان را خواست و محل زخم را دیدند. آنها نیز همان پاسخ پزشکان حله را داده بودند، لذا خیلی ناراحت شدم. گفتم حالا که به بغداد آمده ام، براي زیارت به سامرا می روم و از آنجا به وطن بازمی گردم. سـید این فکر را پسـندید و من اثاث خود را نزد سید گذاشتم و حرکت کردم. وارد سامرا شـدم. قبور امامان را زیارت کردم. آنگاه به سـرداب مقدّس امام زمان رفتم و پاسـی از شب را در سـرداب گذراندم و مناجات کردم و از خـدا و امامـان یاري طلبیـدم. تا روز پنـج شـنبه در سامراء مانـدم ، سـپس کنار دجله رفتم، و غسل کردم و لباس پاکیزه پوشیدم و ظرف آبی را که همراه داشتم پر کردم و بیرون آمدم که به زیارتگاه برگشته و یک بار دیگر نیز زیارت کنم. در آن حـال دیـدم چهـار نفر سواره از دروازه شـهر سـامرا بیرون می آینـد. چون در اطراف زیارتگـاه عـده اي از بزرگان عشایر زندگی می کردند، گمان کردم سواران از آنها هستند. وقتی به هم رسـیدیم، دیدم دو نفرشان جوان هسـتند. یکی از آنها تازه موي صورتش روییده است، و هر چهار نفر شمشـیري حمایل دارند. دیگري پیرمردي بود که نیزه در دست داشت، و نفر بعدي نقاب به صورت زده و قبایی روي شمشیر پوشـیده و گـوشه آن را از بغـل گذرانـده بود. پیرمرد نیزه دار در طرف راست من ایسـتاد، و آن دو جوان هم در طرف چپ ایستادند، و شخص قباپوش هم در وسط راه من قرار گرفت. به من سلام کردند. پاسخ دادم. شخص قباپوش به من گفت: تو فردا می خواهی نزد خویشانت بروي؟ گفتم: آري. گفت: بیا جلو، زخمی که تو را اذیت می کند، ببینم. من مایل نبودم که آنها با من تماس داشته باشند و با خود فکر می کردم اینها از عشایرند و از نجاست پرهیز ندارند و من هم تازه از آب بیرون آمده ام و لباسم هنوز تر است. با این حال نزد وي رفتم و او دستم را گرفت و به سوي خود کشید. خم شد و دستش را روي زخم گذاشت. آن را چنان فشار داد که دردم گرفت، سپس برگشت روي اسب قرار گرفت. آنگاه پیرمردِ نیزه به دست گفت: اسماعیل راحت شدي؟ من تعجب کردم که از کجا اسم مرا می داند. گفتم: من و شما ان شاء الله راحت و رستگار هستیم . پیر مرد گفت: این آقا، امام زمان است. من دویدم و رکابش را بوسیدم. امام حرکت کرد. من در کنارش می رفتم و التماس می کردم. امام فرمود: برگرد! عرض کردم: هرگز از شما جدا نمی شوم. فرمود: صلاح تو در این است که برگردي. و من سخنم را تکرار کردم: برنمی گردم. پیر مرد گفت: اسماعیل! حیا نمی کنی که امام دو بار به تو گفت برگرد و گوش نمی کنی؟ این سخن در من اثر کرد، ناچار ایستادم. امام چند قدم رفت. آنگاه متوجه من شد و فرمود: چون به بغداد رسیدي، حتماً منتصر، خلیفه عباسی تو را می طلبد و چیزي به تو می دهد ولی از او قبول مکن و به فرزندم سید بن طاووس بگو: نامه اي به علی بن عوض بنویسد و تو را سفارش کند و من به او می گویم هر چه خواستی به شما بدهد. سپس همه حرکت کردنـد و رفتنـد و من همچنان ایسـتاده به آنها نگاه می کردم تا از نظرم دور شدنـد، و من از جدایی آن حضرت بسیار تأسف خوردم. ساعتی همانجا نشستم. به حرم مطهر رفتم. خدّام حرم که مرا دیدند، گفتند: حالت دگرگون است. درد داری؟ گفتم: نه. گفتند: کسی با تو نزاع کرده؟ گفتم: نه. من از آنچه شـما می گویید، اطلاعی ندارم. ولی آیا سوارانی را که از اینجا گذشـتند، دیدید؟ گفتند: ایشان از بزرگان محل بودند. گفتم: از بزرگان نبودند. یکی از اینها امام زمان (ع) بود. گفتند: آن پیرمرد یا آن مرد قباپوش؟ گفتم: همان قباپوش. گفتند: زخمی که داشتی به او نشان دادي؟ گفتم: خود او بـا دست، آن را فشـار داد و مرا به درد آورد. پس از آن رانم را بـاز کردم دیـدم از آن زخم اثري نیست. ران دیگرم را نیز باز کردم اثري از زخم ندیدم. خدّام وقتی متوجه قضیه شدند به سوي من هجوم آوردند و لباسم را براي تبرك پاره پاره کردند ... 📚 داستانهای بحارالانوار، ج 9، ص 166 ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
‌ ‌دیـگـه با ژلـه 🍮 شیرازی🥒 از مهمونا پذیرایی کنی! 😵‍💫😬 آموزش 40 مدل 🍕 آموزش 20 مدل مجلسی🙊 آموزش 60 مدل 🍰 آموزش 35 مدل محلی🤤 یکم‌ خلاقیت به خرج‌ بده!! 😎👇 https://eitaa.com/joinchat/4010606788C3b70da7019 https://eitaa.com/joinchat/4010606788C3b70da7019 ایـنـجا کـلـی ایـده آشـپـزی یـاد بـگـیـر 😜☝️🏽 ‌
هدایت شده از قاصدک
🔴 چادرمشکی رایگان هدیه بگیرید 💖 بمناسبت 🎊 به خانم های اسامی زیر هدیه میدیم 🎁 فاطمه | زهرا | محدثه | کوثر | زینب | معصومه | مهدیه | راضیه | رقیه | طاهره | مرضیه | صدیقه | مریم | صفیه | ستایش | هستی | نرگس | حلما | ریحانه | عاطفه و... جهت دریافت هدیه بزن رو لینک زیر👇 https://eitaa.com/joinchat/3223650826Cfec91b6f2a
🔴تشرف آیت الله گلپایگانی و گرفتن سکه از صاحب الزمان عج... ⚜شب جمعه ای مصادف شده بود با عرفه و ایشان (آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی) خودشان را رسانده بود به کربلا، کنار صحن امام حسین علیه السلام یک جائی را پیدا کرده بود آنجا نشسته بود. ✳️حرم خیلی شلوغ و ازدحام زیاد بود. می فرمایند همانطور که مشغول ذکر بود فشار جمعیت آزرده اش کرده بود. 🔆دید که آقا سیدی خیلی خوش سیما بغل دستش ایستادند. به ایشان سلام کردند بعد فرمودند که :  آقا سید جمال الدین دوست داری بروی داخل حرم؟  💠آیت الله گلپایگانی عرض کردند: آقا دوست دارم اما نمی شود. 🌸فرمودند که بیا، دنبال آن بزرگوار راه افتادم. می گوید کوچه باز شد خیلی راحت، اصلاً فشاری نیست، ازدحامی نیست جمعیتی نیست. ⭐️رسیدیم درب حرم، اذن دخول خواندند و آوردند مرا پای ضریح، زیارت خواندند.  خلاصه اش را عرض می کنم : 💐آن آقا سید خوش سیما دست کردند در جیبشان و یک سکه ای به من دادند، گرفتم این را تو دستم، یکمرتبه دیدم ایشان نیستند.  ✳️جمعیت مرا پرت کرد از حرم بیرون، صحن هم ازدحام بود.  باز دوباره رفتم یک گوشه ای به زحمت پیدا کردم و خلاصه وضع هیأت لباسم بهم خورد و اما دستم را سفت نگه داشته بودم وقتی دستمو باز کردم، دیدم که یک سکه است و رویش نوشته شده یا صاحب الزمان🌸 🍃فرزند ایشان می فرمودند: بابام به این سکه خیلی علاقه داشت، باید هم علاقه داشته باشد.  ⚜یک کیسه درست کرده بود مخصوص این سکه، این را گذاشته بود درون جیبش، هر وقت وضو می گرفت در می آورد می بوسید به چشمهایش می کشید هدیه آقا را، می گذاشت درون جیبش. 💥 می فرمودند: یکی از این سفرها که بابام می رفت کربلا چند نفر همراهش بودند.  قافله ای رفته بودند با پای پیاده، یکی از همراهان طلبه ای بود. 🔷 دل درد شدیدی گرفت، هر چه دوا دادند، قرص دادند، نبات دادند اثر نکرد. این برای اهل قافله تولید زحمت کرده بود.  ✨بابام فرموده بود یک کاسه آب آوردند و سکه حضرت را در آورد و زد توی آب، متبرکش کرد گفت بخور، اون هم خورد و خوب شد. در یک لحظه مثل آبی که روی آتش ریخته باشند. 🌾طلبه اصرار کرد به ایشان که قصه چی است.  این چه سری بود؟! ⚡️آخر انقدر اصرار کرد تا ماجرا را گفته بود که ظاهراً ما خدمت آقا رسیدیدم و حضرت این سکه را مرحمت فرمودند. ♨️ اون بنده خدا اهل معنویت نبود. با دستش اشاره کرد گفت برو بابا، سید این حرفها چی است می زنی!! مثل خیلی ها که می گویند این حرفها چی است که می زنی.... 🔆منزل بعدی رسیدند. پدرم وضو گرفت مثل همیشه کیسه را از جیبش درآورد. ✳️ دید سر کیسه بسته شده است. خودش دو تا گره زده، باز کرد. دید سکه یا صاحب الزمان علیه السلام داخلش نیست. رفت که رفت که رفت.... 📕کرامات و زندگینامه آیت الله گلپایگانی ✾📚 @Dastan 📚✾