امشب تو فنجونای زیبا چای خوردیم
و همه کنار هم نشستیم، خیلی خوش گذشت ماریلا!
امشب فهمیدم یه آدم خیلی میتونه خوشبخت باشه حتی اگر تو یه زمستون سرد باشه و موهاشم قرمز باشه!
خیلی جالب نیست؟!
-آنشرلی
تنهاییِ یک دوندهٔ استقامت
برنامهٔ امتحانیمو دیدم میرم که بابتش گریه کنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نامهٔ شمارهٔ سه
عصر امروز، مادرم کف آشپزخانه نشسته بود و برگ های ترخون را از ساقه جدا میکرد، کنارش خوابیده بودم و به سقف نگاه میکردم...
مادرم از اتفاقات چند روز پیش ناراحت بود و راجبش حرف میزد... بعضی از حرف هایش را رد میکردم و بعضی ها را تایید!
میان حرف هایش به عنوان مثال داستان کوتاهی تعریف کرد:
پیری کنار خیابان نشسته بود و بسیار گریه میکرد؛
رهگذری آمد و کنارش نشست و شروع کرد به گریه کردن...
پیرمرد گفت: چرا گریه میکنی؟
رهگذر در جواب گفت: چون تو گریه میکنی...!
پیرمرد گفت من به خاطر گرسنگی گریه میکنم، تکه ای از نان های دستت را به من بده...
رهگذر گفت: نه. نانم را نمیتوانم به تو دهم فقط میتوانم برایت گریه کنم!
باقی حرف های مادرم را درست نفهمیدم!
به فکر فرو رفتم و اشخاص، جملات و رفتار هایی را به خاطر آوردم!
مادرم درست میگفت، بعضی ها کنارمان ماندند تا فقط به حالمان گریه کنند!:)