نامهٔ شمارهٔ سه
عصر امروز، مادرم کف آشپزخانه نشسته بود و برگ های ترخون را از ساقه جدا میکرد، کنارش خوابیده بودم و به سقف نگاه میکردم...
مادرم از اتفاقات چند روز پیش ناراحت بود و راجبش حرف میزد... بعضی از حرف هایش را رد میکردم و بعضی ها را تایید!
میان حرف هایش به عنوان مثال داستان کوتاهی تعریف کرد:
پیری کنار خیابان نشسته بود و بسیار گریه میکرد؛
رهگذری آمد و کنارش نشست و شروع کرد به گریه کردن...
پیرمرد گفت: چرا گریه میکنی؟
رهگذر در جواب گفت: چون تو گریه میکنی...!
پیرمرد گفت من به خاطر گرسنگی گریه میکنم، تکه ای از نان های دستت را به من بده...
رهگذر گفت: نه. نانم را نمیتوانم به تو دهم فقط میتوانم برایت گریه کنم!
باقی حرف های مادرم را درست نفهمیدم!
به فکر فرو رفتم و اشخاص، جملات و رفتار هایی را به خاطر آوردم!
مادرم درست میگفت، بعضی ها کنارمان ماندند تا فقط به حالمان گریه کنند!:)