از چه برات بگویم؟
عشقی که پایم را کنارت بسته
یا منطقی که با دندان طناب پایمرا باز میکند...!؟
دستم را بگیر و مرا به جایی دور ببر،
جایی که ایمانِ من به تو،
ایمانِ تو به من
و ایمانِ ما به عشق گم نشود؛
میانِ هفت رنگیِ روزگار...
آیا ما سزاوار بودیم
تمام خیابان را در باران برویم
و در انتهای خیابان کسی منتظر ما نباشد؟
احمدرضا احمدی