شاعر نبودم، شعر میگفتم بخوانی تو
شاعر شدم اما نخواندی تو، بی هنر بودم
در کوچه هرجا شعری میدیدی به دیواری
اسمت کنارش بود من صاحب اثر بودم
با ذوق شعرم را برایت میفرستادم...
با شعر من دل بردی از او، وای خر بودم...
من حتی اگر در زندگی کسی دائمی نباشم
باز هم از بابت خودم خیالم راحت است؛
چرا که میدانم بهترین فرد موقتیای بودهام که میتوانست داشته باشد.
وحید عیسوی
تقصیر تو نه، توقعم بیجا بود
قلبم که شکست، چون به زیرِ پا بود
ورنه تو برو قدم بزن راحت باش
تقصیر تو نیست، بغضِ من بد جا بود :))
و قلب!
این کتیبهی مخدوش که در خطوط اصلی آن دست بردهاند، به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد.
با چشمانی که به دریا می مانست
مرا نگریست و پرسید:
آیا بلدی شنا کنی؟
گفتم: نه
اما بلدم غرق بشوم!