"تو به اندازه سیگار بعد از مستی زیبایی.
تو به اندازه چایی کنار باقلوا زیبایی.
تو به اندازه بوی خاک بعد از بارون زیبایی.
تو به اندازه "هنر، قرآن، ورزش" زیبایی.
تو به اندازه خواب زیر کولر با پتو زیبایی.
تو به اندازه پاستا و نوشابه زیبایی.
تو به اندازه آش رشته داغ توی زمستون زیبایی.
تو به اندازه تموم رز های آبی زیبایی.
تو به اندازه پیچوندن کلاسای فیزیک زیبایی.
تو به اندازه فندق لابهلای پلاستیک تخمه ها زیبایی.
تو به اندازه دریا موقع غروب زیبایی.
تو به اندازه بوی کتابای نو زیبایی.
تو به اندازه ته دیگ ماکارونی زیبایی.
تو به اندازه گوش دادن به صدای طبیعت زیبایی.
اگه بخوام ادامه بدم تا فردا شب طول می کشه؛ خلاصه بگم،تو به اندازه ی تموم زیبایی های جهان زیبایی."
گفتم فلان چیزو ندیدی؟
گفت نه،گفتم از دستت رفت
گفت عیب نداره همینکه تو از دستم نری برام کافیه:))))
انگار همهی خوشیهای جهان را از من گرفتهاند و در یک اتاق بی پنجره و تاریک، حبسم کردهاند. انگار قلبم را پارچه پارچه کردهاند و با یک نخ و سوزن دوختهاند. غمگینم، امّا نه از این غمهای معمولی که بخوابی و فراموش کنی. شاید هم خوشبختی را برایم ننوشتهاند، انگار برای این دنیا آمدهام که بمیرم...