نوشتی : بی تو میمیرم ، خرابت میشوم عمری !
خلافِ آنچه میگفتی ، ببین حالا چه آبادی :) . .
آمدى، اما نگو جانم به قربانت شود
من نه شهريارم كه عمرم وقف هجرانت شود
او اگر با «آمدى حالا چرا» جان داده است
من نمى خواهم كه جانم فرش ايوانت شود
گفته بودى «بى وفا» حالا كه من افتاده ام...
حق بده اين خسته جان، ترسيده مهمانت شود
سهم او از عشق، تنها حسرت و پاداش بود
سهم من بايدكه لبخند غزل خوانت شود
او به پای تو جوانى داد و پیری را خريد
من جوان مى مانم آرامى كه درمانت شود
عشق شهريار اگر مشروطه بود وغرق خون
عشق من بگذار «آزادی» چشمانت شود
آمدى خوش آمدى، اما رفيقانه بمان.
حيف باشد اين رفاقت، باز زندانت شود
- یا رب به حق یا علی و نادِ علی ها ،
امشب برسان فاطمه ها را به علی ها ،
و علی هارا به فاطمه ها ..