آمدى، اما نگو جانم به قربانت شود
من نه شهريارم كه عمرم وقف هجرانت شود
او اگر با «آمدى حالا چرا» جان داده است
من نمى خواهم كه جانم فرش ايوانت شود
گفته بودى «بى وفا» حالا كه من افتاده ام...
حق بده اين خسته جان، ترسيده مهمانت شود
سهم او از عشق، تنها حسرت و پاداش بود
سهم من بايدكه لبخند غزل خوانت شود
او به پای تو جوانى داد و پیری را خريد
من جوان مى مانم آرامى كه درمانت شود
عشق شهريار اگر مشروطه بود وغرق خون
عشق من بگذار «آزادی» چشمانت شود
آمدى خوش آمدى، اما رفيقانه بمان.
حيف باشد اين رفاقت، باز زندانت شود
- یا رب به حق یا علی و نادِ علی ها ،
امشب برسان فاطمه ها را به علی ها ،
و علی هارا به فاطمه ها ..
یک حرفی میخوام بزنم شبیهِ نصیحت. [شما نکته برای زندگی و ارتباط با آدمها برداشت کنید.] هیچوقت آدمهارو مقابل خودشون شرمنده نکنید. یعنی درموقعیتی قرار ندین که شرمندهیِ خودشون بشن و سرشون توو داستانِ زندگی خودشون خم باشه. کارِ خوبی نیست. من حتی دیدم که اونطرف نتونست دیگه به زندگی برگرده چون از خودش ناامید و بی اعتماد شد. شاید یکیو اذیت کنی، طرف بعد مدت ها ببخشه. ولی توو این موقعیت اگه شما باعث و بانی شرمنده شدنِ خودش در مقابلِ خودش بشی، هیچوقت نمیبخشه. خودشم اگه ببخشه، قلب و روح و عزت نفسش نخواهد بخشید.
دمتون گرم..