روایتی جالب از همسر شهید «مصطفی صدرزاده»
میگفت چند روز پیش به قاب عکسش نگاه کردم و گفتم: آقامصطفی! حسابش دستته چند شاخه گل بدهکاری!؟ آخه مصطفی رسمِ محبتش این بود که لااقل هفتهای یکبار برام شاخه گلی میخرید و هدیه میداد…
فاطمهاش از اونور اتاق گفت: مامان! خرج بابا زیاد میشه! اگر بخواد همهٔ این مدت رو جبران کنه باید یه دستهگل شیک برات بفرسته!
امروز صبح بدون هیچ برنامهٔ قبلی از جایی زنگ زدن و دعوتمون کردن برا مراسم بزرگداشت مصطفی. به محض ورودمون به مراسم، یک نفر با این دستهگل جلو آمد و گفت این رو آقامصطفی برای همسرش فرستاده!
اینکه میگن شهدا زنده هستند، به اعتبار لفظ و کلام و تشبیه و استعاره نیست. شهدا صرفا ناظر نیستند، حاضرِ فعالاند؛ مثل همین مصطفی صدرزاده.
#شهید_مصطفی_صدرزاده🌷
#شهیدان_زنده_اند✨
#ستاد_مادران_ایران
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف حق شنیدنی است 👌
مخصوصا از یک نفر مثل حاج حسین ،شیرین تر هم میشود ....
اگر که دغدغه مند هستید
دغدغه ی کار خیر
دغدغه ی جهاد
دغدغه ی مادری و ...
کافی هست که یا علی✋ بگیم و شروع کنیم ....
بسم الله🌸
یا علی گفتیم و ....
#ارزش_دیدن_دارد_بارهاوبارها
شالکه گروه های محله محور است این کلیپ
#استان_قزوین
🌻🍀🌻🍀🌻
عزیزان
برنامه
💖 زندگی جمعی 💖
💝فرصتی است تا مامان هایی که مهارتی دارن یا هنری بلدن
به مامان هایی که به اون مهارت یا هنر احتیاج دارن
🤝دست یاری برسونن
و مشکلشون رو در هیات که شرایط برای مامانا مناسبه حل کنن
جزییات برنامه زندگی جمعی در هیات حضوری مهدیاران:⏬⏬
انجام:
🔅بادکش
🔅اصلاح
🔅ماساژ
🔅بافت مو
🔅تعمیرات لباس و خیاطی
🔆آموزش یک هنر
🔆 یا نگهداری نوزاد
#زندگی_جمعی
#هیئت_مهدیاران
https://eitaa.com/joinchat/1355874338C2f715d1819
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دید نوزاد از بدو تولد تا ۶ ماهگی: سفر از دنیای تار تا دنیای رنگها! 👀🌈
نوزاد شما در ۶ ماه اول زندگی، سفری شگفتانگیز را در رشد بینایی طی میکند. در ادامه، مراحل تکامل دید نوزاد را step by step ببینید:
---
👁️ تولد تا ۱ ماهگی: دنیای تار و سایهها
· میتواند تا ۲۰-۳۰ سانتیمتر را ببیند (فاصله صورت شما هنگام شیر دادن)
· دنیا برایش سیاه و سفید، خاکستری و تار است
· به چهرهها و کنتراست بالا جذب میشود
👁️ ۲ ماهگی: کشف اولین رنگها
· شروع به تشخیص رنگهای قرمز، نارنجی، زرد و آبی میکند
· میتواند اجسام متحرک را با چشم دنبال کند
· ارتباط چشمی بهتری برقرار میکند
👁️ ۳-۴ ماهگی: دنیای سهبعدی
· درک عمق و بعد سوم شروع میشود
· دستچشمهماهنگی بهتر میشود (سعی میکند اجسام را بگیرد)
· رنگها را واضحتر میبیند
👁️ ۵-۶ ماهگی: بینایی نزدیک به بزرگسالان
· دیدش از نظر وضوح و درک رنگ تقریباً کامل میشود
· میتواند اجسام کوچک را ببیند و دنبال کند
· تشخیص چهرههای آشنا از غریبه را دارد
---
🎯 راهکارهای تقویت بینایی نوزاد:
· استفاده از اسباببازیهای سیاه و سفید در ماههای اول
· آویزهای رنگهای روشن در فاصله ۲۰-۳۰ سانتیمتر
· حالتهای مختلف چهره درست روبروی نوزاد
· تغییر ژست و موقعیت نوزاد در طول روز
---
⚠️ چه زمانی به پزشک مراجعه کنیم؟
· انحراف دائمی یکی از چشمها
· عدم واکنش به نور یا تحریکات بینایی
· عدم دنبال کردن اجسام با چشم پس از ۳ ماهگی
---
#تکامل_بینایی_نوزاد #بینایی_کودک #مامان_آگاه
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
#تجربه_نگاری
وقتی بچهها کمککارم میشن»
#پ_شکوری
(مامان #عباس ۸، #فاطمه ۶.۵، #زینب ۳ ساله و #نرگس ۱۶ روزه)
دیروز عصر در حالیکه خیلی گرسنه بودم چون ناهار نخورده بودم، نرگس رو گذاشتم توی کریر و برای اولین بار در نبود موقتی مامانم، سپردمش به عباس و فاطمه تا بهش با شیشه شیر بدن.
هر دو شون خیلی ذوق دارن برای نینی جدید و دوست دارن توی کارهاش کمک کنن🥹.
و این اولین بار بود که خودشون بدون کمک یه بزرگتر، تونستن حدود یک ساعتی از نرگس مراقبت کنن که گریه نکنه.
از قبل شیری که توی فریزر داشتم رو آماده کردم توی شیشه شیر و سپردم بهشون.
عباس و فاطمه نوبتی به صورت کامل بهش شیر دادن و نرگس هم که سیر شده بود کمکم خوابید.
زینبمون خداروشکر رفتار قابل قبولی داره با نوزاد، ولی بازم نیازه یکی حواسش باشه که یه موقع کار خطرناکی نکنه، به همین خاطر یکی از کارهایی که عباس و فاطمه انجام دادن همین بود.
توی این مدت من غذا خوردم، کمی ظرفهای ضروری رو شستم، نماز خوندم، بعد نماز برای خودم شیر داغ و کاچی آماده کردم و نهایتاً نرگس رو که بیدار شده بود و آروغ داشت، بغل کردم.
یاد دوران نوزادی عباس افتادم که خودم دست تنها بودم و اکثر مواقع کسی نبود حتی در حد ده دقیقه آرومش کنه تا بتونم نماز بخونم یا غذا بخورم🥲. یا وقتی فاطمه نوزاد بود و بازم من دست تنها بودم با یک نوزاد و یک بچهٔ ۱.۵ ساله و چالشهای مختلفی داشتیم...
خوشحال شدم از اینکه عباس و فاطمه اونقدری بزرگ شدن که بتونم در مواقع ضروری نرگس رو بهشون بسپرم تا مراقبش باشن و بهش شیشهشیر و پستونک بدن تا گریه نکنه.
و برای چندمین بار خداروشکر کردم که چهارمین بچهمون، شیشهشیر و پستونک رو قبول میکنه، برخلاف سه تای قبلی که هر چی تلاش کردیم نتونستیم بهشون شیشه یا پستونک بدیم.
البته اینکه چی شد پستونک و شیشه رو قبول کرد هم ماجرایی داره که شاید یه بار سر فرصت دربارهش بنویسم. خلاصهش اینه که بعد به دنیا اومدن، نرگس چند روزی توی بخش مراقبتهای ویژه نوزادان بستری شد و دو سه روز اول اجازه نداشتم بهش شیر بدم🥺 و همین باعث شد توی اون چند روز پستونک رو قبول کنه. هر چند خیلی سخت بود بستری شدنش، ولی این فایده رو برامون داشت خداروشکر.
عباس و فاطمه بعد از موفقیتی که امروز به دست آوردن توی مراقبت از نرگس، شروع کردن به خیالپردازی و فکر کردن به آینده.
مثلاً از اینجور فکرها:
وقتی که عباس بره کلاس پنجم و فاطمه بره کلاس چهارم و زنیب بره کلاس اول، میتونن سه تایی با هم برن مدرسه و نیازی به سرویس ندارن. بعدش میتونن توی راه برن خوراکی بخرن برای خودشون.
یا اگر میوه یا نون لازم داشتیم میتونن برن بخرن.
میتونن زینب و نرگس رو ببرن پارک و...😅😍
من هم از فکر کردن به آیندهای که بچههام بزرگتر و مستقلتر بشن و به معنای واقعی کلمه عصای دست و کمک کارم بشن، ذوق کردم.
به خودم گفتم این روزهای شلوغ و پرکار نوزادداری و چهار تا بچه کوچیک داری، بهزودی میگذره و روزهای راحتتری انشاءالله در پیش داریم☺️.
البته دعا هم میکنم که خدا طبق حسن ظنمون، در آینده شرایط رو برامون رقم بزنه. یهو سه چهار سال دیگه، نگم ای بابا این که سختتر شد از قبل😅.
#روزنوشت_های_مادری
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#تجربه_من ۱۲۳۳
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#بارداری_خداخواسته
#حرف_مردم
#حق_حیات
من ۱۶ سالگی عقد و ۱۷ سالگی ازدواج کردم. با همسرم دختر خاله و پسر خاله ایم. از همون اول نامزدی قرارمون به زود بچه دار شدن بود. همسرم به شدت عاشق بچه بود. میگفت باید ۱۰ تا بچه بیاریم. من هم از اون اول میگفتم فقط دوتا که بعدا نظرم عوض شد.
خلاصه ما بعد از ازدواج بچه خواستیم که چند ماه گذشت و ما بچه دار نشدیم به دکتر مراجعه کردیم که کم کاری تیروئید داشتم و تنبلی تخمدان...
دلمون میخواست بچه ی اولمون پسر 👦 باشه یکم دوا درمون کردیم و یه سال شد و باردار نشدم به شدت افسرده و ناامید شده بودم. از طرفی همه میدونستن ما عاشق بچه ایم و زخم زبون میزدن که باردار نمیشین.
بعد از یه سال که باز به دکتر مراجعه کردم و سونو دادم مشخص شد کیست تخمدان دارم. دیگه مطمئن شدیم که باردار نمیشیم آمدیم خونه و اقدام داشتیم با اینکه مطمئن بودیم باردار نمیشم خلاصه همون ماه موعد دوره م شد و خبری نبود. میگفتم که از کیست هست.
۱۰ روزی گذشت میخواستم برم دکتر که یه بیبی چک داشتم خونه گفتم بذار استفاده کنم. ساعت ۱۲ شب بود زدم و در کمال تعجب مثبت بود. اصلا باورم نمیشد
با دکترم صحبت کردم گفت شاید کاذب باشه و من باز ناامید رفتم آزمایش و اینطور شد که سال ۹۹ دختر نازم به دنیا آمد. البته ناگفته نماند که زایمان بسیار سختی داشتم و در آخر مجبور به سزارین شدم.
گذشت و ما باز بچه میخواستیم. دخترم ۹ ماهش بود که باردار شدم اما دوماهگی سقط شد متاسفانه و چقدر ناراحت شدیم.
سال بعدش من دوباره اقدام کردم و اینبار سر ۷ هفته سقط شد و من تقریبا افسرده بعدش دیگه قرار شد فعلا باردار نشم.
چهار ماه بعد از سقطم متوجه شدم که باردارم. می گفتم اینم سقط میشه و تا دوماه هیچ دکتری نرفتم و با معجزه خدا وقتی دخترم سه سالش بود پسرم به دنیا آمد.
پسرم سه ماهه بود که متوجه شدم باز ناخواسته یا قشنگ ترش اینه خداخواسته باردارم اولش ناراحت بودم و همسرم دید بی تابم. گفت میخوای سقط کنیم گفتم نه اصلا من بمیرم حاضر به همچین گناه بزرگی نمیشم. بماند که به خاطر سزارین پشت سرهم چقدر اذیت شدم. چقدر هم مردم و حتی مادر پدرم دعوام کردن و گوشه و کنایه زدن که چه خبرتوته...
بچه ی سومم پسر بود و سر تولد یک سالگی بچه ی دومم به دنیا آمد. نگه داری از سه تا بچه دست تنها سخت بود. علاوه بر زحمت بچه ها، من هر روز مهمون سر زده داشتم و باید خونه رو هم دست گل میکردم. خلاصه که به شدت از بارداری مجدد واهمه داشتم و به خدا و همهی اماما توسل میکردم که تو رو خدا دیگه به من بچه ندین. خدایا خواستی منو باردار کنی بدش به کسایی که بچه ندارن...
وقتی بچه ی سومم ۹ ماهش شد با وجود پیشگیری های مقاومی که داشتم و پریود های نامنظم متوجه شدم که ای دل غافل باز هم باردارم. تا یک ماه کارم گریه بود. اینبار به خاطر حرف مردم میخواستم واقعا سقط کنم. چقدر ناراحت و افسرده بودم که دارم به همچین گناه کبیره ای دست میزدم. این اتفاق مصادف با ماه محرم بود. چقدر از امام حسینم خجالت میکشیدم. نمیتونستم اون طور که باید عزاداری کنم. چقدر از حضرت ابالفضل که بچه هامو از اون گرفته بودم، خجالت میکشیدم. مدام به این فکر میکردم من روز مرگم با این گناه بزرگ قراره چطور باشه؟! مطمئن بودم بعد از سقط دیگه اون آدم سابق نمیشم. حضور شیطان رو تو زندگیم حس میکردم.
خلاصه با تمام وجود کلی این در و اون در زدم که سقط کنم و دنبال قرص همچنین دنبال دکتر و مشاور، یه دکتری رو پیدا کردم که گفت با توجه به سزارین های مکررت اگه از قرص استفاده کنی برا سقط رحمت پاره میشه و خطر مرگ برا خودت داره و به هیچ وجه نمیتونی سقط کنی مگر اینکه خودش سقط بشه.
اونجا بود که دنیااااا رو بهم دادن اینقدر خوش حال و ذوق زده شدم که حد نداره. شوهرم به خاطر حرف مردم میگفت سقط کنیم که راضیش کردم بمونه الا هفته ی ۱۲ بارداری هستم و چقدر خدا رو شکر میکنم بابت اینکه حواسش بهم بود و نذاشت مرتکب همچین گناهی بشم که اگه خدا هم منو میبخشید خودم خودم رو نمی بخشیدم.
فردا میخوام برم سونو، برام دعا کنین که بتونم مادر خوبی برا بچه هام باشم. بچم رد سالم بغل بگیرم و بابت سزارین چهارمم مشکلی تو بارداری و زایمان نداشته باشم
تا بتونم انشالله بچه های صالح و سرباز امام زمان تربیت کنم.
راستی یه روز که خیلی افسرده بودم زنگ زدم به سامانه ی ۴۰۳۰ که برای سقط جنین هست و با مشاور حرف زدم. خیلی کمک کرد حالم خوب بشه، نظرم رو عوض کردن، خیلی ازشون ممنونم.
هر جایی که هستین بهترین ها نصیبتون🌺🌺
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran