✍گوشه هایی از مراسم یادبود و گرامیداشت امام شهیدمان با حضور مردم ولایت مدار شهرستان کوهرنگ و حضور باشکوه در خطبه های نماز جمعه ۱۵ اسفندماه
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ موج نفرت از مسی در حال گسترش است.
به فرزندانمان یادآوری کنیم این افراد را
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
نامه نوه آقای حداد عادل به عمه شهیدش (عروس رهبر شهید)
بسمالله
برای «عمه جانم٬ عمه زهرا»
امروز داغ تو روی قلبم سنگینی می کند و بغض راه گلویم را بسته است. حس میکنم برای ادای دین باید از یاد تو بگویم و بنویسم. از درس هایت، از سبک زندگیت؛ میدانم قطره ای از رودی است که چند روزی میشود به اقیانوس پیوسته. اما به مدد صاحب این روزها٬ امام حسن مجتبی برایت مینویسم.
مرور سبک زندگی پربرکتت الگوی ماست؛ من باور دارم که هر معلمی که به شهادت میرسد٬ مصداق گندمی است که از بر خاک افتادنش کشتزاری می روید و چون آیه آخر سوره فتح گیاهی خواهد شد که جوانه های کوچکی از کنارش می روید و کمکم آن جوانه ها تبدیل به ساقه هایی ستبر و قوی می شوند.
شخصیتت ابعاد مختلفی داشت. هم معلم و معاونی بودی که مدرسه بر محورت میچرخید، هم همسر و مادری که بیتی را پاسداری می کرد تا سرباز امامزمان تربیت کند.
میگفتی حفظ برکت در یک خانه آدابدانی و حرمت نگهداشتن دارد؛ یادم هست یک بار برادرم خواست با پا گوشه سفره را مرتب کند که با مهربانی همیشگی ات یادآوری کردی که سفره حرمت دارد و باید آدابش را رعایت کرد.
درباره اسراف خیلی حساس بودی. نان سنگک می خریدی و غذاهای نانی زیادی درست میکردی اما اگر کمی نان ها خشک یا بیات میشد زود غذایی مثل کلجوش درست می کردی تا استفاده شود؛ اگر باز هم خرده نانی میماند آرد میکردی تا برای سوخاری از آن استفاده کنی.
سفارش می کردی وقتی میروم خرید کیلویی میوه نخرم. همه چیز را دانهای و به تعداد نیاز بخرم تا اسراف نشود.
هنرمند بودی و خیاطی می کردی. روز عروسیم یادت هست؟ خودت رفتی گل خریدی و با دستان هنرمندت سفره و پرده عقدم را آماده کردی.
هر نوزادی که در فامیل به دنیا میآمد برایش یک ساک کودک، بالشت یا چیز دیگری میدوختی و با اضافه پارچهها هم یک پتو چهلتکه درست میکردی.
دلم میخواهد روی بالشتی که برای پسرم ابوالفضل دوختی سر بگذارم و گریه کنم تا شاید آتش قلبم آرام بگیرد.
میدانم که تو حالا در کنار بانوی الگو و هم نامت،حضرت زهرا هستی اما قلبم می سوزد از دروغ هایی که راحت به زبانها میآمد و میرفت اما داغی ابدی به دل تو و عزیزانت شد.
تو که حتی در وضعیت استراحت مطلق بارداری عروسک های سیسمونی فرزندت را خودت میدوختی اما میگفتند در انگلیس محمدباقرت را به دنیا آوردی و سیسمونیش را آنجا خریدی.
تو با این حد از هنر و خلاقیت و ظرافت که همنشین ایمان شده بود را چه نیازی به این داستان ها؟ شمایی که همیشه مدافع تولیدکننده ایرانی بودی؟
انگار همین دیروز بود که باهم به بازار رفتیم تا برای مدرسه خرید کنیم و بهانه و فرصتی باشد برای این که با شما درددل کنم. مرا بردی به مغازهای و گفتی اگر جوراب خواستی اینجا جوراب های ایرانی خوبی دارد. مغازه دیگری برای شلوار ایرانی معرفی کردی و همین طور که داشتیم خرید می کردیم چشمم روی روسری ای مکث کرد و یک ماه بعد وقتی آن را به عنوان عیدی به من دادی فهمیدم چقدر به جزییات دقت میکنی و از چشمانم خوانده بودی که از آن خوشم آمده است.
یادم نمیرود آن روز که باهم به راهپیمایی روز قدس رفته بودیم و هنگام برگشت جلوی میوهفروشی مکثی کردی . شب که شد دیدم بچههایت کلی ذوق کردهاند؛ چون با وجود این که اواخر بهار بود گفتند ما میوه های نوبرانه نمیخریم اما حالا که تو مهمان ما هستی ، مامان برای بعد از افطار گوجه سبز و توت فرنگی برایت خریده .
چه زیبا هوای همهمان را داشتی، چطور باورکنم از آن خانهی ساده که هر وقت چیزی ناراحتمان می کرد به آن پناه میبردیم، چیزی نمانده؟
به کودکیم فکر میکنم که وقتی چهارشنبه مامان میخواست برود دانشگاه من را میآورد خانه شما. دلم برای این که با غذا و سس در بشقابم نقاشی بکشی تا غذایم را بخورم تنگ شده. حالا حتی شکلک همیشه خندان داخل بشقاب هم با من گریه می کند.
این امواج دلتنگی مدام من را به ساحل خاطرات خانه نورانی شما میآورد. خانه ای که حتی تا همین اخیر مبل هم نداشت و بعد سالها یک مبل راحتی ساده گرفتی تا وقتی مامان جون به خانه شما میآیند کمرشان درد نگیرد.
کسی میان این همه دروغ باور میکند بی آلایشی و سبک زندگی دور از مصرف گرایی شما را؟
میگفتی نرگس به رفتارهای آدم ها نگاه نکن به این فکر کن چه علت هایی این رفتارها را به وجود آورده و من این روزها مدام از خودم می پرسم کدام علت شما را این طور به حرکت و تکاپو وا میداشت؟ چه طور سرچشمه جاذبه الهی شما را به خود جذب می کرد که این گونه در جوش و خروش به سمتش حرکت می کردی؟
اگر خدای نکرده والدین یکی از بچه های مدرسه فوت میشد تو خودت را می رساندی، مادری می کردی، می خندادی و به گریه می انداختی تا او در خود فرو نریزد، حال چه کسی به دل های یتیمانت تسلا خواهد داد؟
#شهیده_زهرا_حداد_عادل
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
سلام دخترا
اینو بگم که این پیام کپی نیست
فورواردی نیست
و بدون واسطه از یک امین و فرد معتبر دارم نقل میکنم که:
بچه های هوا و فضا و موشکی میگن
به خانم هابگیدظرف شستن و کار خونه رو ول کنن بشینن به دعا،
ما اینجا داریم معجزه ی دعا های شما رو میبینیم
هر طوری میتونید سد نور ایجاد کنید والله تاثیر قوی و عجیبی داره
شاید مهم ترین وظیفه تون اینه که همین الان به ۵ تا از دوستاتون پیامک بدین و دعوت کنین ساعت ۱۲ به جمع ما برای خوانش دعا اضافه شه !
یارگیری کنین برای زدن موشکهامون... سلاح ما دعاست! کم نبینین خدایی نکرده!
از تمام موشکهای عالم قوی تره!
پس همه باهم
ساعت ۱۲
سوره فتح+ دعای چهاردهم صحیفه+ دعای فرج
کوک کنین و نشر حداکثری
#ستاد_مادران_ایران
هدایت شده از KHAMENEI.IR
19.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خاطراتی از اتاق سادهای که همه فامیل جمع میشدند
🎤 رسانه KHAMENEI.IR در گفتوگو با دکتر حسن خجسته، برادر همسر رهبر شهید انقلاب اسلامی به بررسی وجوه شخصیتی و زندگی خانوادگی حضرت آیتالله العظمی شهید سیّدعلی خامنهای رضواناللهعلیه پرداخته است.
💬روایت دکتر خجسته از تصویر خانه ساده رهبر شهید انقلاب رضواناللهعلیه:
▪️این اتاق محل نشیمن خانوادگی است. اینقدر ساده است که باورپذیر نیست که این خانهی رهبری است.
▪️آن صندلیای که در گوشه اتاق است برای همشیره بنده بود که دیگر چون مشکل داشت و نمیتوانست روی زمین بنشیند، همانجا مینشست و نماز میخواند.
▪️اینجا غالباً نماز جماعت خانوادگی خوانده میشد، سفره میانداختند، شام و ناهار و صبحانه دور هم جمع میشدند.
▪️اینجا از جاهایی بود که هیچ وقت بحث سیاسی نمیشد. یعنی متعلق به حلقه خانواده بود و اگر حرف سیاسیای وجود داشت طبقهی بالا در اتاق کار بیان میشد و اینجا متعلق به بحثها و گفتوگوهای خانوادگی بود. یعنی همان نکتهای که گفتم بین زندگی سیاسی-اجتماعی از زندگی خانوادگی، تفکیکهایی وجود داشت و هر کدام در جای خودش بود.
▪️حالا نه اینکه اصلاً صحبت نشود بهندرت در جمع خانوادگی، بحثهای سیاسی اجتماعی اقتصادی که غالباً ممکن است در خانهی ماها باشد مطرح میشد. بحثهای دیگر همیشه بود؛ اما غالباً در این محل نبود. بنابراین در اینجا آن ارتباطات خانوادگی خیلی پرقوت بود.
👈این گفتوگو در خانه قدیمی رهبر شهید انقلاب در محله ایران ضبط شده است و بخشهای دیگر این گفتوگو به زودی منتشر خواهد شد.
💻 Farsi.Khamenei.ir
صبح امروز بعد از طلوع آفتاب، انبار نفت شهران هم زدند...
دود حاصل از انفجار پالایشگاه نفت جنوب شرق و انبار نفت غرب تهران، آسمان را یکی دو ساعتی کامل پوشاند، جوری که آسمان مثل شب سیاه شد....
خب دل است دیگر... انسان است دیگر، ممکن است ته ته دلش گاهی بلرزد... اما مقاومت کند و نگذارد اطرافیان بفهمند و ترس او را ببینند.
اما وعده خدا حق است... شما مقاومت کنین، خدا را یاری کنید... خداست که کمک می کند.
و خدا نصرتش رو فرستاد...
بارانی زیبا و سفید و پاک که به آسمان تهران سپیدی را هدیه کرد.
دل ها گرم شد، آرام گرفت و در ذهنم این زمزمه شکل گرفت:
واقعا وقتی می فرماید : اِن تنصر الله ینصرکم و یثبت اقدامکم، حق است... حق
امروز از ابتدای صبح یاد مقاومت مردم آبادان افتادم... مردمی که حدود ۱۲ ماه در محاصره نیروهای بعثی بودند...
زیر بمباران مستقیم دشمن.
شهید زیاد دادند، اما خاک به نفوذ دشمن ندادند.
بارها پالایشگاه و انبارهای نفت آبادان عزیز و سرافراز بمباران شد و ابر سیاهِ دود شهر را فرا گرفت...
اما هیچ کدام باعث نشد شهر را تخلیه کامل کنند و راه نفوذ دشمن را باز بگذارند.
بله... مثل همیشه تاریخ تکرار می شود و در این تکرارها، انسان ها هستند که روایت میسازند.
روایت مقاومت و استقامت... یا روایت ضعف و سر شکستگی...
حالا هم ما در حال نوشتن سطر به سطر تاریخمان هستیم. داریم سر گذشت سراسر عزتمان را ثبت می کنیم.
از شهر و خانه و کیان و شرفمان آنگونه که شایسته است، دفاع می کنیم...
باشد که به نیکی از ما یاد کنند.
فیلم #آبادان_یازده_شصت
فیلمی زیبا از مقاومت مردم شریف #آبادان در روزهای دفاع مقدس هشت ساله:
https://rubika.ir/vod/242328
#معرفی_فیلم
@ketab_monir