2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رجز خوانی کودک ۲ساله
گفتن مرگ بر آمریکا و اسرائیل به زبان کودکانه🇮🇷✨️
آنیسا محبوبی💖
#جنگ_رمضان
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
تجمع خیابانی
درب منزل سردار مهربانی جانباز شهید حاج نوذر یوسفی
قرائت سوره فتح :آقای سجاد شاامیری
دعای توسل :آقای جامعی
تبیین اتفاقات روز :آقای سجاد شاامیری
۴۰۵/۱/۱
#جهاد_مادرانه
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
پخت روزانه نان روغنی و تیری
#اهواز
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
پخت روزانه غذای گرم
#اهواز
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
فعالیتهای جهادی مادر شهید مدافع حرم رضا عادلی"اهواز"
#جهاد_مادرانه
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
🥀 من برایش خواهری کردم…
🖊فضه سادات حسینی
هو المحبوب
🌷تا به حال این چنین نزدیک با پیکری مواجهه نداشتم ولی نترسیدم. مثل نیمهشبهایی که در بهشت زهرا(س) و سایر گلزارهای شهدا سر ضبط هستیم. تفاوت شهید با فردی که عادی از دنیا رفته، همین است.
🌷رفته بودم برای وداع با شهدا، کنار خانوادههایشان نشسته بودم، صبورانه و آرام با عزیز دل و جگرگوشهشان وداع میکردند.
🌷رفتم نماز شکر بخوانم و نماز حاجت در جوار پیکرهای پاک و مطهر شهدا که یکی از آقایان آمد صدایم کرد و با عجله گفت بیا. رفتم و دیدم یک مرد جوان است و ۴ تابوت. میخواست با همسر شهیدش وداع کند و هیچ محرمی نبود.
🌷قسمت من شده بود که برایش خواهری کنم. رفتم نشستم کنار تابوت همسر شهیدش، از شدت لرزش دست، نمیتوانست گرههای کفن را باز کند. میخواست برای آخرین بار صورت ماه همسرش را ببیند. گره را باز کردم؛ صورت غرق به خون زنی جوان بود بین انبوهی پنبه و زیر یک کاور پلاستیکی که خون تازه مجدد بیرون نزند. سرش را گذاشته بود روی صورت همسرش و مدام او را میبوسید و با او حرف میزد.
🌷بعد شروع کرد به گشتن، دیدم بیتاب است و پیدا نمیکند، گفتم برادر دنبال چه میگردی؟ بگو کمکت کنم!
🌷گفت دستهایش…
🌷دنبال دستهایش میگردم تا بگذارم روی صورتم.
🌷میخواهم دستهایش را برای آخرین بار روی صورتم بگذارد تا آرام شوم، مثل همیشه…
🌷گفتم بقیه تابوتها که هستند؟! گفت بچههایم، ۳ فرزندش همراه همسرش شهید شده بودند، فرزندانش خردسال بودند.
🌷بغضم را محکم قورت دادم و گفتم شما کجا بودید؟!
🌷گفت من مأموریت بودم، عزیزانم خانه پدر همسرم بودند.
🌷گفتم چند وقت ندیده بودینشان؟
🌷گفت حدود یکماه.
🌷مبهوت بود، دائم سر میگذاشت روی صورت همسرش و چیزی میگفت، برخی جملاتش را میشنیدم، میگفت بیوفا قرار بود من شهید شوم نه تو! بعد دوباره میگفت تو بهشتی بودی، جنست زمینی نبود، خوش به حالت که شهید شدی، میگفت دعایم کن…
🌷بعد رفت سراغ تابوت دختر خردسالش، بندهای تابوت را باز کردیم، خون تازه از زیر کفن زد بیرون ولی سر بچه پیدا نشد!
🌷رفت سمت دیگر تابوت، فکر میکرد حتماً سر بچه سمت دیگر است، دائم میگفت دخترم بدون بابا کجا رفتی؟! تو که بدون من جایی نمیرفتی…
🌷دیدم الآن ممکن است قلبش بایستد، روی تابوت همسرش را پوشاندم و رفتم مردها را صدا کردم، آمدند.
🌷به یکی از رفقایش گفت سر دخترم کجاست؟! پیدایش نمیکنم! مگر نگفتی صورتش سالم است؟! دوستانش اشک میریختند و شانههایشان میلرزید...
🌷مات و مبهوت به همه نگاه میکرد، مردها بغلش کردند و بردند بالاسر تابوت پسرهایش و کمک کردند کفنها را همانطور بغل کند و پسرانش را در آغوش بگیرد و دیگر کفنها را باز نکند.
🌷به گمانم با آن حجم آوار و جسمهای نحیف بچهها، پیکری برایشان نمانده بود، آخر مگر بچههای ۴، ۵ ساله تاب آوار خانه را دارند؟!
🌷بچهها را در آغوش گرفت، برایشان لالایی خواند، بوسیدشان، درددل کرد
🌷و باز برگشت سر تابوت همسر شهیدش
🌷این بار مداح هم آمده بود و روضه حضرت زهرا(س) میخواند:
🌷ببین میتوانی بمانی، بمان…
🌷عزیزم تو خیلی جوانی، بمان!
🌷مرد جوان همچنان سرش روی صورت همسرش بود و درددل میکرد، گاهی اشک میریخت، گاه به آدمهای دور و بر نگاه میکرد.
🌷من هم نشسته بودم و مراقب حرمت بانوی شهید و مؤمن و پاکدامن بودم. چفیهای کنار دستش بود، شروع کرد با صورت همسرش تبرک کردن.
🌷مداح «ریان ابن الشبیب» میخواند
🌷همه با صدای بلند گریه میکردند، جز مرد جوان!
🌷مرد جوانی که ۴ تابوت روبهرویش بود، همسرش و ۳ فرزندش؛ میگفت حالا من بدون تو چی کار کنم…
🌷حقیقتاً این همه غم را با هم یکجا و از نزدیک تجربه نکرده بودم. وقتی با خاله شهیدان ساداتی صحبت میکردم و همان روزهای اول دفاع مقدس ۱۲ روزه سر مزارهای خاکآلود ۷ شهید یک خانواده رفته بودیم، فکر میکردم این منتهای غم و داغ است اما حالا بالاسر تابوتهای عزیزترین داراییهای یک مرد بودم و برایش خواهری میکردم.
#ستاد_مادران_ایران
#مادران_حیدر_پرور
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
✳️ زنان؛ معماران نامرئی امنیت نرم ایران
❗️صدای موشک و پهپاد، گوش تاریخ را کر میکند. اما آنچه یک ملت را در دل طوفانهای بزرگ، استوار نگه میدارد، فرکانس پنهان دیگری است؛
⬅️ سکوتی که همهچیز را از فروپاشی نجات میدهد. این صدا، از قلب زنانی برمیخیزد که در اوج بحران، ستون شدند و نشکستند.
🔹زنان ایرانی در دوران جنگ، تنها تماشاگران تاریخ نبودهاند؛ آنها معماران شالوده امنیت نرم جامعهاند. امنیتی که با انسانیت، ایمان و ایستادگی، بنیانهایش محکم میشود.
▫️ وقتی آسمان شهر تیره میشود، پرچم هویت بر دوش به دلِ خیابان میزنند و روشنایی کوچه و خیابان را حفظ میکنند؛ (نمادی از حضور اجتماعی و حفظ روحیه در فضای عمومی)
▫️ وقتی معیشت خانواده تحت فشار است، حسابگریِ خردمندانهشان مانع فروپاشیِ روانی خانهها میشود. ( نقش زنان در تابآوری اقتصادی و روانی خانواده)
▫️ وقتی سوگ بر در میکوبد، روایت و رجزخوانیشان اندوه را به حماسهای برای ادامه دادن بدل میکند. (تأثیر زنان در تبدیل فقدان به انگیزه و معنا)
▫️ وقتی دل جوانان میلرزد، ایمان و کلام مادرانه و همسرانهشان، پشتوانهای میشود برای دوباره برخاستن؛ (نقش زنان در تقویت بنیه معنوی و روانی جامعه)
▫️ و هنگامی که زمزمههای تحریف، شک و ناامیدی میپیچد، آنان حافظان روایت راستینِ روزگار میشوند و نمیگذارند حقیقت در میانِ آوار جنگ گم شود. ( نقش زنان در جنگ روایتها و حفظ حافظه جمعی)
🔸در خانهها، در خیابانها، در بیمارستانها، در ادارات و در هزاران لحظه کوچک دیگر، آنها فضا را امنتر از آنچه واقعاً هست، حسپذیرتر از آنچه میشود تصور کرد و انسانیتر از آنچه جنگ میخواهد، نگه میدارند.
▪️اگر جنگ قدرت ویران کردن دارد، زنان قدرت بازسازی دلها را دارند؛
▪️اگر جنگ میخواهد آینده را تیره کند، زنان با تابآوری و امید، آینده را زنده نگاه میدارند؛
▪️و اگر جنگ، ارادهها را هدف گرفته، زنان با معنابخشی به مقاومت، اراده جمعی را از نو احیا میکنند.
📌قهرمانی زنان، از جنس ساختن است؛ معماری امنیتِ نرم، که از میان آوار جنگ، بنای امید و تابآوری را استوار میکند.
#ستاد_مادران_ایران
#مادران_حیدر_پرور
#حضور_در_میدان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran