من میدونم که نمیشه آدمها رو برای همیشه توی زندگیت نگه داری و بعضی آدمها فقط قراره برای یک مدتی توی زندگیت باشن و یک چیزی بهت یاد بدن و برن، و میدونم که چطوری باید با رفتن آدمها کنار بیام ولی وسط روز، وسط انجام دادن یک کار کوچیک یا با دیدن بعضی چیزها دوباره همه چیز یادم میاد و دلم تنگ میشه. بعد با خودم فکر میکنم که شاید فقط وانمود میکنم که میتونم با این موضوع کنار بیام، درحالی که هنوز هم واقعا دلتنگ میشم.
آیس کافی و تیرامیسوی کاراملی که دیروز با مامان درست کردم، گرمای ملایم آفتاب که از پنجره میاد روی فرش اتاق، بوی قهوه که تمام فضای اتاق رو پر کرده. امروز همهچیز درست همون جوریه که باید باشه.