هدایت شده از بید مجنون🌿:)
https://eitaa.com/torfeh1401/146
نهه همینه😭😂
اونا دعوا میکنن ما باید بریم باهاشون بازی کنیم تا آروم شن
بعدم تا میریم دوباره شروع میکنن
من با اینکه سنم دیگه به بازی نمی خوره بازی میکنم با اجیام همین دیروز خونه ساختیم بازی کردیم بعد همیشه من میگم بازی نمیکنم و دعوا میشه
اینطوری بود که یه دختره با مادر و خواهر کوچیکش زندگی میکنه و مادرش با فروش میوه زندگی میکنه یه روز دختره میوه ها رو خراب میکنه و مادرش به علت فقر مجبور میشه اونو بفروشه اون به یه گروه نینجایی فروخته میشه چند سال بعد وقتی میره پیش خواهر و مادرش متوجه میشه به اونا گفتن اون مرده و خب از اونجا میره یه روز که ماموریت داره میره همسایه یه خانوم که یه بچه داره میشه و خونش به علتی خراب میشه و میره پیش اون خانوم و اون خانوم جزو یه گروه مافیا بوده(والا نمی دونم مافیا از کجا امد😐)به ماموریتش پی میبره و اونو دستگیر میکنه و می برتش به پایگاه شون(یه جا بود کله خواهرمو میگرفتم و مثلا فشار می دادم تو اب) اخرش همچیو لو میده و میفهمه سازمان نینجا ش می خواسته تستش کنه از اینجا به بعد من دیگه نخواستم بازی کنم