لیمؤ
هر صبح، پیش از آنکه قهوهاش گرم بودنش را از دست بدهد، تکهای از وجودش را روی کاغذی نمخورده مینوشت و در دیوار کافه پنهان میکرد. کافه رنگپریده و ساکت بود، گویی آن هم دردهایی در خود پنهان کرده بود؛ رد باران بر شیشهها مانده بود و کافه، آرام و بیحوصله نفس میکشید.
پشت شیشههای بخارگرفته، او غرق در نوشتن بود. حرفی نمیزد، اما هزار حرف در دل داشت؛ فقط مینوشت. از دردهاش، از سکوتش، از بوی باران، از اعماق دلش. گاهی جملات کوتاه بودند، مثل نفسهای بریده، گاهی طولانی، همانند شبهای بیخوابی.
و دیوار، هر روز آرامتر از دیروز، کلماتش را میبلعید؛ رازهایی که فاش نمیشدند، اما حس میشدند.
گذر زمان او را رنجانده بود قلمش خشک شده و آسمان تیره بود، با بی حوصلگی درونِ کوچه ها میگشت، ذهنش آشفته و جسمش خسته. باران شروع به باریدن کرد و گونه هایش را خیس. چشمانش اشک می ریخت؛تنها. نمیدانست مقصدش کجاست فقط راه را میپیمود و خاطرات را زنده گویی تلخی روز های گذشته را بر دوش میکشید. وزنی در سینه داشت؛ درد هایش، سنگین تراز آسمان گرفته شهر.
کوچه ها دیگر راه نبودند، بن بست های فراموشی بودند که او را به سکوت ابدی فرا میخواند و آسمان آرامش نیستی را فریاد میزد. خستگی، نه فقط جسمش، که روحش را فرا گرفته بود. و در این میان، فقط یک راه باقی مانده بود؛ راهی به سوی فراموشی، تا شاید قلمش برای همیشه خشک و هیچ دردی دیگری روی کاغذ نریزد. زیر بار انسانیت کمر خم کرده بود و بغض بارانی اش سنگینی میکرد. همانند کتاب هایش؛ جلدش زیبا و محتوایش غمناک. وقتش بود وقت سوزاندن کتاب درونش، بغضش جا برای ماندن نداشت مانند آسمانی که طاقت نگه داشتن بارانش را نداشت. نیستی آغوشش را میگشود، آرامش درونی آرامشی که نجاتدهنده اش بود. لبخندی تلخ بر لبانش نشست و شکوهی از تیرگی در وجودش غوطهور شد و او را در بر گرفت. قلبش...قلب او آرام و قرار نداشت گویی منتظر کسی بود منتظر فردی که این روح را آزاد کند.
سرش را بر آخرین دیوار کوچه تکیه داد؛ شاید آن دیوار آخرین شنونده درد های نگفته و نهفته بود. دردی تیز و گزنده، در رگ هایش دوید، نفسش برید شده و دیگر بر روی پاهایش تسلط نداشت، برای نخستین بار خوشحال بود، اشک هایش دیگر راه گلویش را سد نکرده و آرام بر گونه هایش جاری میشدند، از سر شوق یا از سهمگینی درد؟
آن کتاب درونش سوخت و خاکستر شد و در آغوش دیواری که حالا تمام آن رنج و درد را احساس کرده بود و میان اشک های آسمان آرام گرفت. دیگر کسی نبود در آن کافه غم، بنویسد، دیگر دلی نبود برای تپیدن، دیگر آزاد شده بود؛ آرامش ابدی.