هدایت شده از گسترده لیــٰا
#قلدر_محله❗️
+ما به لات جماعت دختر نمیدیم ، این دخترم قول و قرارش و با پسر برادرم گذاشتم..
رادان عصبی اومد جلو و پچ زد
-دیشب زنم شد عقدش کردم ، خیلی زودم حامله میشه
بعد جلوی چشمای خشک شده بابا..😋🔥
https://eitaa.com/joinchat/4063430169C26bd9afa60
هدایت شده از گسترده لیــٰا
پسر قلدرو شَر محله که یواشکی عقدم کرده نصفه شبی مخفیانه میاد اتاقم و یهو..😋📛
https://eitaa.com/joinchat/4063430169C26bd9afa60
زیباروی بهترین محصولات آرایشی باکیفت و قیمت مناسب رو داره😍
محصولاتی خاص و بسیار فانتزی🐣
اینجا زیبایی شما در اولویت است🌸
با ما همراه باشید تا با هرمحصول، حسی از امنیت، زیبایی و رضایت را تجربه کنید🦋
شعار ما سود کم فروش بیشتر✅
https://eitaa.com/zibarooyshap
https://eitaa.com/zibarooyshap
پناه دانشجوی پزشکی که کل دنیا و ارزوهاش رسیدن به روزیه که اونو خانم دکتر صدابزنن
بشدت از ازدواج فراریه و حتی اجازه آشنایی به هیچکدوم از خواستگاراشو هم نمیده ولی باید دید گذر زمان چی برای پناه ما میخواد😉
...................................................
+حواستون کجاست آقا
_نگاهشو بالا میاره و در سکوت فقط خیره به صورتم میشه
چند لحظه که میگذره و میبینم چیزی نمیگه با خودم فکر میکنم حتماً کر و لاله آخ خدا حیف جوون به این خوش قد و قامتی که کرولاله بمیرم براش نگاه به چشم برادری چه آقاییم هست
_ ای وای معذرت میخوام اصلاً حواسم نبود
با صداش متعجب نگاهش میکنم این مگه لال نبود 😳اه پناه توام هرکی دو دقیقه صحبت نکنه یعنی لاله اخه احمق گوشیشو نمیبینی که ظاهرا مشغول صحبت بوده به سلامتی خنگم شدی رفت
_ معذرت میخوام واقعا میشه گوشیتونو ببینم اگر نیاز به تعمیر داره خسارتش رو پرداخت کنم
+عوض خسارت دادن یه فکری به حال چشاتون کنید ادم به این بزرگی رو ندیدید
https://eitaa.com/romanmasoumeh
یه عاشقانه جذاب✨😍
وقتی شوهر خنگ داری😐🤣
جیغ بلندی کشیدم و از پلهها دویدم و با همون جیغ جیغ داد زدم:
+مثــبتــه!
با چشمای گرد شده از تعجب گفت:
-چی مثبته؟!
بلند خندیدم
+ تست!
با همون حالت گفت: تستِ چی؟!
پوکر گفتم: تست سرطان!
با نگرانی نگاهم کرد که ادامه دادم
+تست بارداری دیگه
_مال کی هست
+ای خدا مال من دیگه
_چی ینی من حاملم نه چیز... یعنی تو حامله ای؟
https://eitaa.com/joinchat/764937661C771b31621b
این دوتا با این خنگ بازیشون قراره پدر مادرم بشن 😂
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
فردای عقدمون بود که تصادف وحشتناکی کردیم...زنم که پزشک تیم ملی بود از ماشین بیرون پرت شد و سرش ضربه ی محکمی خورد... چند روزی تو کما بود...جز اشک و التماس به خدا کار دیگه ای ازم برنمیومد...وقتی به هوش اومد و خطر رفع همه چیز یادش بود جز من، من رو فراموش کرده بود و طبق گفته ی دکترش معلوم نبود چقدر طول بکشه تا منو به یاد بیاره. با اینکه اسمم رو تو شناسنامش هم نشونش دادم قبولم نمیکرد، پزشک بود و برای طرح پزشکی فرستادنش یه روستای زیبا تو دل جنگل های مازندران... اونجا هماهنگ کردیم و تو خونه مادربزرگم ساکن شد...باید هرطوری شده کاری میکردم منو بپذیره... برای همینم تمرینات کشتی تیم ملی رو رها کردم و به روستا رفتم. وقتی فهمید من نوه ی پیرزنی هستم که تو خونش ساکن شده خواست از اونجا بره...بهش گفتم شب رو بمونه و فردا من از اونجا میرم...شب به اتاقش رفتم، مثل یه فرشته با یه لباس زیبا خوابیده بود. مجبور شدم کاری کنم که دیگه نتونه ازم فاصله بگیره... کاری که بالاخره باورش بشه من همسرشم و دوباره عاشقم بشه🦋
داستان میثم و نازنین که میثم کشتیگیر قهرمان جهان هست رو تو کانال زیر رایگان بخونید😍🥰🦋
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
یادتونه چند وقت پیش یه رمان درباره یکی از ورزشکارای تیم ملی بهتون معرفی کردم؟
این رمان همونی هست که پسر داستان کشتیگیر تیم ملی بود و دختره هم پزشک تیم ملی. اینها با هم رفتن چین برای مسابقات آسیایی اونجا عاشق هم شدن و عقد کردن ولی تو یه تصادف دختر داستان حافظش رو از دست داد و با برنامه ریزی پسره تو یه روستای شمالی که طرح پزشکی دختره بود همخونه شدن بدون اینکه دختره شوهرش رو بشناسه🥲🙈❤️🔥...
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
❌عضوگیری به شدت محدود❌
هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
- حالا که از زندان آزاد شدم دیگه لازم نیس دخترم عقدت باشه طلاقش بده.
قول و قرارمون این بود که دخترمو ع/قد کنی تا وقتی از زندان آزاد میشم محرمش باشی مثل برادر کنارش بمونی و ازش مراقبت کنی! الانم که خودم اومدم اون قول و قرارا خاک شد.
نیشخندی زدم:
- اما حاجی دخترت زنه منه و الان هم با.رداره و قصد طلاق دادنش رو ندارم!
با پیچیدن صدای دخترونهای پشته سرم...🫣🌸❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1877016718C45d28e6af2
هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
+حوله منو برداشتی؟
با اخم اینو گفت
که لب زدم
- حوله شوهرمه ، دوست داشتم بردارم..
با چشمای ریز شده نگام کرد و با چیزی که گفت..😋📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/1877016718C45d28e6af2
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
من نغمهام. با مردی که عاشقش شدم ازدواج کردم. انقد عشق چشمامو کور کرده بود که برام مهم نبود که هیچی از خودش نداره و آه در بساط نداره. بخاطر عشق بهش، داغ لباس عروس موند رو دلم. شب عقدمون مانتو شلوار تنم بود. فکر میکردم مرد خوبیه اما بعد از ازدواج مشخص شد همچین آدمی نیست!
به شدت شکاک و بد دل بود. بخاطر اینکه به شوخیهای قصاب محله در مورد بالا رفتن قیمتها خندیده بودم، کتکم زد. یه روز که رفته بودم حمام حواسم نبود گوشوارههای طلام افتادن تو راه آب حمام. وقتی اومد خونه فکر کرد گوشوارهها رو فروختم تا با عشقم فرار کنم😨😭
سرگذشت تلخ و غم انگیز من رو اینجا بخون😔👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/967837216Ca11192ed4c
رمان جذاب قربانی به قلم بانو شهرزاد❣
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
#Part6🔥
هقی زدم و قدمی عقب رفتم و ملتمس گفتم: تو رو خدا نیا نزدیک، قرار نبود من رو نجات بدی تا خودت من رو اذیت کنی!
چشماش برقی زد و قدم بلندی به سمتم برداشت و خمار گفت: نمیدونستم دخترحاجی انقد دلبره!
ترسیده چشم گرد کردم و گفتم: بیای نزدیک جیغ میزنم!
خندهای کرد و بیخیال اومد جلو و توی یه حرکت...🔥🔥
https://eitaa.com/joinchat/967837216Ca11192ed4c