هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
- حالا که از زندان آزاد شدم دیگه لازم نیس دخترم عقدت باشه طلاقش بده.
قول و قرارمون این بود که دخترمو ع/قد کنی تا وقتی از زندان آزاد میشم محرمش باشی مثل برادر کنارش بمونی و ازش مراقبت کنی! الانم که خودم اومدم اون قول و قرارا خاک شد.
نیشخندی زدم:
- اما حاجی دخترت زنه منه و الان هم با.رداره و قصد طلاق دادنش رو ندارم!
با پیچیدن صدای دخترونهای پشته سرم...🫣🌸❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1877016718C45d28e6af2
هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
+حوله منو برداشتی؟
با اخم اینو گفت
که لب زدم
- حوله شوهرمه ، دوست داشتم بردارم..
با چشمای ریز شده نگام کرد و با چیزی که گفت..😋📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/1877016718C45d28e6af2
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
من نغمهام. با مردی که عاشقش شدم ازدواج کردم. انقد عشق چشمامو کور کرده بود که برام مهم نبود که هیچی از خودش نداره و آه در بساط نداره. بخاطر عشق بهش، داغ لباس عروس موند رو دلم. شب عقدمون مانتو شلوار تنم بود. فکر میکردم مرد خوبیه اما بعد از ازدواج مشخص شد همچین آدمی نیست!
به شدت شکاک و بد دل بود. بخاطر اینکه به شوخیهای قصاب محله در مورد بالا رفتن قیمتها خندیده بودم، کتکم زد. یه روز که رفته بودم حمام حواسم نبود گوشوارههای طلام افتادن تو راه آب حمام. وقتی اومد خونه فکر کرد گوشوارهها رو فروختم تا با عشقم فرار کنم😨😭
سرگذشت تلخ و غم انگیز من رو اینجا بخون😔👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/967837216Ca11192ed4c
رمان جذاب قربانی به قلم بانو شهرزاد❣
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
#Part6🔥
هقی زدم و قدمی عقب رفتم و ملتمس گفتم: تو رو خدا نیا نزدیک، قرار نبود من رو نجات بدی تا خودت من رو اذیت کنی!
چشماش برقی زد و قدم بلندی به سمتم برداشت و خمار گفت: نمیدونستم دخترحاجی انقد دلبره!
ترسیده چشم گرد کردم و گفتم: بیای نزدیک جیغ میزنم!
خندهای کرد و بیخیال اومد جلو و توی یه حرکت...🔥🔥
https://eitaa.com/joinchat/967837216Ca11192ed4c