کاش وقتی که من برای امتحان انشا یک صفحه کم اورده بودم و داشتم یه ورق دیگه هم درخواست میکردم، بچه های دیگه از زیاد بودن تعداد خط ها حرف نمیزدن.
Pov: با فکر به بعضی از خاطرات زیبات لبخندی میشی، که یهو یادت میاد دیگه نمیتونی تجربهشون کنی و افکارت متشوش میشه.
هدایت شده از 'پریزاد غزل'
خیلی سریع در کابینت ها رو باز کردم و با هول داخلشون رو میگشتم، نبود، اینجا هم نیست این دیگه آخرین جایی بود که به ذهنم خطور میکرد، نشستم وسط آشپزخونه و دستام رو گذاشتم روی سرم، ممکنه دیگه پیداش نکنم؟ ممکنه من همیشه من بمونم؟ احساس خلاء میکردم داخل سینهم، نمیدونم، شاید جایِ خالی احساس شادیه، چه تیکه بزرگی از وجود آدمیزاد دنبال شادیه.
Deep in the forest
شاعرِ آیینهها
خیلی سریع در کابینت ها رو باز کردم و با هول داخلشون رو میگشتم، نبود، اینجا هم نیست این دیگه آخرین جا
این خلاء مدتهاست که مهمون دله منه:))
ممنونم پریزاد جان، خیلی زیبا بود 🌱