اینکه ادبیات رو بیست شدم برام کاملا عادیه؛
ولی هنوز اینکه عربی رو بیست شدم رو برنمیتابم.
🪴
آخرین مهره شطرنج رو تکون دادم.
مهرهی تو کیش و مات شده بود ولی روح من بین همین مهره ها گیر کرده بود.
رفتم دم پنجره.
تضاد سفیدی برف و سیاهی شب شده بود آرزوم.
چشامو بستم.
بستم تا دور شم از این همه خستگی.
دور شم از تو.
چشما بستم و فکر کردم.
آروم آروم. شعرای فاضل نظری رو زمزمه میکردم.
چشمام رو که باز کردم، زمین سفید شده بود.
همون لحظه بود که فهمیدم، تو هیچوقت آرزوم نبودی که برآورده نشدی.
برف همچنان میبارید.
@tsetareh 𖧧
🪴
داشت فکر میکرد.
مثلِ همیشه.
غرق میشد تو افکاری که پیچیدگیشون گره کوری بود براش که فقط با دست های خودش باز میشد.
اونقدر فکر میکرد که روشنی صبح تبدیل میشد به تیرگی شب.
هدفونش رو روی سرش جابه جاکرد.
درواقع داشت به سکوت گوش میکرد.
سکوتی که کمتر از هر آهنگی باهاش فاصله داشت.
فاصله؛ افکارش توی همین یه کلمه ختم میشد.
مترو بلاخره رسید.
سوار شد، تا دور بشه.
تا فاصلش به بیشترین حد با هر کسی برسه.
@slytherin_dragon 𖧧
🪴
صفحه آخر کتاب رو بست.
کتاب رو سرجاش گذشت. اما جا نشد.
هر کاری که کرد باز هم جا نشد.
انگار از بار اولی که خریده بود بزرگتر شده بود.
انگار لای هر صفحه یه چیزی گیر کرده بود.
یه قطره اشک، یه نیمچه لبخند، یه پیچش ابرو ، با هزار تا تکاپوی فکری دیگه.
لبخندی به لبش اومد.
با همهی کتاب هاش زندگی کرده بود.
انگار دستش و که میبرد جلو تا کتابی رو برداره؛ اون انتخاب نمیکرد که کدوم رو برداره، کتاب انتخاب میکرد.
کتاب ها از نظرش زنده بودن.
کی میدونه؛ شایدم زندگیِ کتابها بود که به روح مردهاش، زندگی میبخشید.
https://eitaa.com/mylibraryy 𖧧
🪴
یهو به خودم اومدم دیدم ساعت هاست روی کاناپه نشستم، انیمه سه بار پخش شده و من همچنان دارم فکر میکنم و حتی نمیدونم به چی.
رفتم سمت میزم. به انبوه نقاشی هایی که تو سطل بود خیره شدم.
مداد رو برداشتم،
و باز هم مداد بر خلاف میلم بر روی کاغذ رقصید.
باز همان تصویر رسم شد.
چشمان آن غریبهی آشنا.
شب شده بود و هنوز هم غرق در آن چشم ها بودم.
و هنوز نمیدانستم کیستم!
@Cherry_blossoms 𖧧
🪴
از خواب پریدم.
ترسیده بودم.
نمیدونم چیشد یهو به خودم اومدم دیدم عه من کی انقدر بزرگ شدم؟
از کی رگه های خاکستری بین موهام چشمک میزنه؟
یهو به خودم اومدم دیدم من که هنوز زندگی نکردم.
وقتی از اون پیچش فکری بلند شدم،
یه نفس راحت کشیدم.
انگار واقعا یهو به خودم اومده بودم.
از اون موقع بود که تصمیم گرفتم واقعا زندگی کنم!
هنوز ستاره ها چشمک میزنن،
ماه میدرخشه،
ابر ها میبارن،
خورشید غروب میکنه،
طلوع میکنه؛
و من زندهم!
@malfoy_slitherin 𖧧