بعضی وقت ها آرزو میکنم، هرکی باشم جز چیزی که الان هستم؛ هر جایی باشم جز جایی که الان توشم و هر اسمی صدام بزنن جز اسمی که الان دارم...
میخوام یه دنیا و شخصیت دیگم تجربه کنم؛
واسه همینه که به دنیای کتابا پناه میبرم*
"روح جنگل"
خاموش مانده بودم بر فراز تابش آفتاب گرم بر مزار درختان مرده، میان خاک جنگل.
ذهنم در تکاپوی افکارم بود اما قلبم تهی از هرگونه احساسی بود.
چشمان بستهام را به سوی جنگل پهناور گشودم.
با خیره شدن به جادوی گره خوردهی پیش رویم؛ لحظهای چشمان روحم باز شد و صحنه ای در آن فراسوی ذهنم قابل دیدن شد.
زانوهایم دیگر در مقابل این صحنه رمقی نداشت و بر خاکِ نم خوردهی جنگل زانو زدم و روح درخت های آکنده از خاطرات و احساس بر وجودم پر شد....آری من در آن زمان روح جنگل را درک کردم))
#ماه_نوشت
ولی یه مدتی هم بود که من یه کوله کوچیک داشتم و هرچیزی که فکر کنید توش بود، و قابلیت اینو داشتم به هر جای دنیا سفر کنم و انگار داشتم برای یه ماجراجویی آمده میشدم...در کل خیلی جالب بود✅