من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:
میمُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم
میخواستم به نیمهشب آتش،
خورشید شعلهزن بهدرآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم
با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم…
-احمدِ شاملو.
ای درخت آشنا
شاخههای خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟!
یا به قول خواهرم فروغ:
دستهای خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟!
این قرارداد
تا ابد میان ما
برقرار باد:
چشمهای من به جای دستهای تو!
من به دست تو
آب میدهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشمهای بیقرار تو
قول میدهم:
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز میشویم!
ما دوباره سبز میشویم!
قیصرِ امینپور.
در آستانه فصلی سرد،
در محفل عزای آینهها،
و اجتماع سوگوار تجربههای پریده رنگ،
و این غروب بارور شده از دانش سکوت،
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد.
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبودهاست…
-فروغِ فرخزاد.
نشود فاش کسی آنچه میان
من و توست
تا اشاراتِ نظر نامه رسان
من و توست.
گوش کن با لب خاموش
سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان
من و توست...
هوشنگِ ابتهاج.