شاعرِ آیینهها
خورشیدِ روشنِ مارو دزدیدن، زیرِ اون ابرای سنگین کشیدن.
حالا که گریه دوای دردمه،
چرا چشمم اشکشو کم میاره؟
به من گفتند او رفت.
نپرسیدم چرا رفت.
ولی در آن شب بدرود، دیدم،
که چشمانش هنوز اندوهگین بود.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم
و انگشتانم را
بر پوست کشیدهی
شب میکشم.
-فروغ.