زندگی داره از درون ذره ذره به ویرانی میکشونتم، ولی همزمان احساسی رو درونم به وجود میآره که از قطع کردن اتصالم باهاش سر باز بزنم.
شاعرِ آیینهها
اونقدر بزرگ، که زانوانم کم کم دارن زمین رو لمس میکنن.
انگار بدنم میخواد با خاک خونآلود زیر پاش یکی بشه.