در بهبهی جریان بیروح اطراف؛
من زندگی میکنم در اعماق جنگل ذهنم!
در اینجا همه پیمان میبندیم برای باهم بودن، ما گوش میسپاریم بهموسیقی طبیعت، قدم میزنیم در میان پیچکهای سبزرنگ و سرمیکشیم فنجانتلخ زندگی را؛
هیچچیز راحتم نمیکند نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم، نمیدانم....
_فروغ فرخزاد
"من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد"
-فروغ فرخزاد