「فیلمنامه ی زندگی یسنا خوشگلم به روایت بنده』
اسم فیلمی که روی زندگیت هست
"Wabi Sabi at the end of the alley"
تو و خواهرت (ساتومی ایشیهارا)شب ۱۸ سالگیتون متوجه برآمدگی گاز مانندی روی دستتون و متوجه تغییر رنگ چشماتون و تغییر دمای اتاق و منقبض شدن سفت ماهیچه هاتون میشید،برای لحظه ایبهعمقسیاهیکشیدهمیشید و وقتی چشماتون رو باز میکنید ناخدااگاه بهوسیلهروحتوندرحالحرکتهستینبهانتهایکوچهایمیرسیدکههمهجا برسیاهی آفاقزدهوتنهایکاتوبوس با افرادی دبیرستانی پسر و دختر که حالت پوستشان به نوری که به سختی دیده میشودگزگزمیکند،بدن دوباره ناخواسته به طرف اتوبوس کشیده میشود،با باز شدن در اتوبوس و اِشغال دود مهیب سبز در اطراف صداییرعب به جون انها می اندازد
『روح دازای را برگردانید』مدوسا و ساتومی وقتی سوار بر اتوبوس میشوند اختیار بدن خود را کامل دارند زنی کلاهی عجیب و رنگی بزرگی بر سر با لباسی از پوست حشرات فریاد میزند:
شما به کمپ کورالcorulدعوت شده اید جایی که زمان معنایی ندارد و به مدت شما به مدت۳ماه در این اتوبوس در هر ایستگاه متوقف میشوید و باید قبل از روز موعود روح دازای را برگردانید وگرنه روحتان در شیشه ی عمر ذخیره میشود و انجا بود که دیالوگ محبوب مدوسا گفته شد:(صبر کن ببینم یعنی چی که نمیتونم کرم های شب تاب جمع آوری کنم چون محکوم به خوردن ژله عروس دریایی میشم؟)
ژانر:علمی و تخیلی
امیدوارم دوسش داشته باشی✨
و شب ها خواب های جالب ببینی،از طرف بنده
『فیلنامه زندگی یلدای خوشگلم به روایت بنده』
اسم فیلمی که روی زندگیت هست
"A path to Ashley's bratham notes"
نت هایی به مسیر اَشلی براتهام
نقش اشلی که تو باشی یک نوجوون دیوونه ی ساختن اهنگ در سن دیگوو آمریکا هست و همیشه یک کت چرم قهوه ای و بوت های چرم بلند داری که به تازگی صاحب خونه ای جدید شده اید
این خونه یک پیانوی قدیمی داره و کلا فضای خونه حس خوبی نمیده اما مامان بابات براش کلی ذوق دارن و خب تو تلاش میکنی حالشونو نگیری
اون روز برف سنگینی میومدتو و برادر بزرگترت رودی پانکو وقتی شب تو یک اتاق میخواستید بخوابید اتاق به طرز عجیبی سرد و ساکت و پر از کارتن های باز نشده بود،وقتی روی تختت به سمت دیوار چرخیدی تا شاید تو اون جهت خوابت ببره
صدای خفه و محوی از پشت دیوار سمت خودت شنیدی انگار کسی در طبقه پایین درحال نواختن پیانو بود،همان پیانوی قدیمی
چشمان تو و رودی پانکوور(برادرت) که به خوبی درحال گرم شدن بودن یکباره به رنگ قرمز جیغی از حدقه زدن بیرون و صدایی خفیف از پشت دیوار ها به گوش میرسد با بازی مورگان فریمن،گوییپیرمردیدرخلاء خود میگوید
〔اون دوباره زنده شده فرار کن اشلی فرار کن〕صدای بابا بزرگ به طرز عجیبی که انگار واقعی باشه ازار دهنده شدتووبرادرتنگاهیبههممیندازید
وقتی با احتیاط به پایین پله ها میرید متوجه میشید پیانو خود به خود درحال نواختن هست و اون شب تو و برادرت چیزی رو میفهمین که سالها پیشپدربزرگتونمورگانفریمنبرای شما نوشته بود.....
دیالوگ محبوبت:(تا الان هر موجود دوپایی که دیدم گیتار و ساز نبوده،بعدا فهمیدم یه مرده متحرکه!)
ژانر:درام
امیدوارم دوسش داشته باشی ✨
و شب ها خواب های جالب ببینی،از طرف بنده
『فیلمنامه زندگی آرتمیس عزیز به روایت بنده』
Tin on the first fabric spell
قلعبر اولین طلسم فَبریک
در تالار سنگیِ پنهان،پشت به دیوار هایی که نقش و نگار قربانیان طرح شده بود برای نخستینبار استادان هاگوارتز دست به عجیب ترین و نهفته ترین و خطرناک ترین احضار تاریخ هاگواترز زدند جایی که زمان میبایست شعله های اتش دست از حرکت به هوای خفیف انجا برمیدارد
آرتمیس باریولا؛طلسم شده ی ۱۳۰۰ ساله پیش به گفته ی کتاب اسرار فبریک انتخاب شده تا جادویی را که بر سر فبریک یازوراعوس چندین هزار ساله پیش امد را به جان بخرد
همسر فبریک با بازی (اسکارلت جوهانسون) روحش درون آرتمیس طغیان کرد،جایی که حالا برای شکستن طلسم فبریک تن آرتمیس با حضور اساتید هاگوارتز فدا میشود تا دوباره فضای مدرسه رنگ ارامش گیرد
لحظه ای هوا لرزید و نور سبزی از نوک عصا ها دوید. تارهای نامرئی از سقف آویختند، زمزمهها در کتابها جان گرفت و ردپای جادو روی زمین شکل گرفت.لحظه ای که با خودت میایی همه چیز درانجاجانگرفتهحتیسنگریزه ها استادان ساکت شدند، شمعها خم شدند، و آرتمیس حس کرد چیزی را بیدار کرده که چنین نبود بیدار شود…
دیالوگ محبوب شما یک ورد هست که مختص به خودته: آرکانوم تکسرا،وی فرمه ویتا
یعنی: به اراده ام برخیز و هران چه در من هست دگر گون کن
ژانر:فانتزی
امیدوارم دوسش داشته باشی✨
شب ها خواب های خوب ببینی از طرف بنده
『فیلمنامه زندگی نیکای عزیز یا همون آیدن به روایت بنده』
اسم فیلم
A place to disappear
جایی برای نیست شدن(آیدن)
روح آیدن سالهاست که در یک دریاچه طلسم شده،زمانی که نگاهتان ثانیه ای با چهرش تلاقی پیدا کند نور اعظیمی مانند لحظه باز شدن چتری به چشمانتان تلاقی پیدا میکند،قضیه مرگ آیدن برمیگردد
به سال ۱۹۳۰،جایی که الهه ی یونان آپولوی بزرگ حاضر میشود تا مراسم قربانی شدن دختری ز میان مردم که تا به حال دستانی جز دستان خودش را لمس نکرده....در ان زمان دختری برگزیده میشد تا با شهزاده ای از مصر پیمان ببندد پیمانی که میگفت:(گر خون دستان من به پوست دستانت بخورد ما برای همیشه در کنار هم میمانیم)
آیدن نه از نوادگان بود و نه از رومیان او قلبی شکسته داشت او ۱۵ سال داشت او نگاهش به دنیا تنگ و باریک بود،تنها یک جیز او را ز بقیه جدا و خاص میدانست
آیدن از الهه ی شب بود،والد نداشت از ماه زاده بود،به او گفته بودند با پسری از الهه خورشید پیوند بزن تا از تاریکی ها بیرون بیای،در زمان مراسم دست هایشان خطی ریز و سوزناک الوده شد و زمان پیوند پسر الهه خورشید با بازی(هنری کویل) و ایدن دختر الهه شب با بازی(ایزابل مرسد)
به ایدن گفته بودن میتواند از تاریکی به بیرون دریابدو روشن شود،الهیان باستان ایدن را نحس میدانستد زیرا از شب زاده بود،باموهای کوتاه نقره ای....به او دروغ گفته شد،دروغیبزرگپس از اینکه پسر او را در آغوش گرفت و زیر نور خورشید برد ایدن خیال میکرد روشن میشود و زندگی بهتری خواهد داشت اما زیر نور خورشید زیر دستان پسر سوخت و جیغی سر داد و برای همیشه به نفرین دریاچه سیاه دچار شد ....
پس از ثانیه ها ایدن زیر دستان الهه خورشید سوخت درحالیکه دستان پسر میلرزید چون عاشق ایدن بود و با گفتن اینکه او را دوست دارد برای همیشه از صحنه روزگار محو میشد......
نیکا خواهرا ایدن بود و دیالوگ محبوبت:ایزد مری روح ان را به منبرگردان بود
ژانر:تاریخی،درام،غمگین
امیدوارم خوشت اومده باشه✨
و شب خواب های خوب ببینی،از طرف بنده
『فیلمنامه زندگی مبینای عزیز به روایت بنده』
Movie name:
"死の天使"
فرشته مرگ
همهچیز از شبی شروع شد که صدای دختری برای رسیدن صدایش به آفاق های گوش های مردم دست به یک دعوتنامه زد
تابلوی زنگزدهی زیرزمین میلرزید: «اسمشو نبر».
متانویا پشت در ایستاده بود. هدفونش هنوز روی گردنش بود و موهای تیرهاش بوی دود و خیسی میداد.
وقتی فریاد میزد، حقیقت از گلویش بیرون میریخت.او به تازگی وارد بند اسمشو نبر شده بود،روزی که پا به صحنه ی خالی استیج گذاشت نور قرمز لحظه به لحظه به استخوان هایش نزدیک و نزدیک تر میشدند
انگار چیزی در ان بند تغییر کرده بود رفتارها روز به روز عجیب تر میشدند استیج پر از آدمک هایی با بافت غلافی شکل بود که از گردن اویزان بودند
یکی از اعضای گروه (هلنا بونهام کارتر)با لبخندی موذیانه گفت
«تو هم حسش کردی؟»
متانویا متوجه چیزی عجیب در عروسک ها شد کاغذی به دست انها بود که مچاله شده بود
روش با خطی نامنظم نوشته شده بود:
«فرشته مرگ همیشه بعد از اولین فریادها سر می رسد.» با امضای ستاره های راکی که سال ها پیش مرده بودن
این شروع چیزی که دیگر نمیشد ازش برگشت...
تمام نور سالن لحظه ای مکیده شد
(دیالوگ محبوبت:تا زمانی که با صدای خودم خفه نشم و یا رنگ خونمو روی گیتارم نبینم نمیتونی بهم دستور بدی استیو!)
ژانر:ترسناک،درام
امیدوارم دوسش داشته باشی✨
از طرف بنده
『فیلمنامه این دوست عزیزم به روایت من』
"Words for later"
نور مانیتور تنها روشنایی اتاق است.
روی صندلی چرخان نشسته ام به صفحهای پر از تبهای باز خیره شده ام
جایی که دقیقه های پیش لیوان آبلیمو به روی کیبورد های کامپیوتر پخش شد
صفحه باز و بسته میشه
خبر های مختلفی روی صفحه به صورت رعد و برق های نازک در نیمچه سوختگی کامپیوتر رد و بدل میشد،سعی میکنم وقتی اب دهنم رو بزور قورت میدهم
،اتاق پر از برگه های خبری است جرعه ای از لیموناد دیروز رو مینوشم و نفس سختی میکشم،تماس رو جواب میدم تینا فِی(tina fey your partner) روی بلندگوی گوشی درحال صحبته:متوجه هستی که هنوز هیچ کدوم از گربه هات رو برام نفرستادی؟قرار بود برای اداره پست هر بچه امسال یه گربه با پتو بفرستی؟)
اینبار صدایش نرم شد و نفسی سر داد:
(متوجهم فی متوجهم،میدونم سخته ،این هفته باید برگردی پیش دایی و در ضمن غذات داره میسوزه)چ-چ-چیی؟
سرم را وقتی برمیگردانم که دیر شده
اشپزخونه انفجار اعظیمی از مربای شاه توت شده بود،موهایم را بالا میدهم و با کش میبندم،(حالا میبینیم تینا..من واسه گریه کردن بابت سوختن یه غذا و شایدم یه کامپیوتر ساخته نشدم،شاید اومروزی که دست ازغذاپختن برای گربه ها بردارم بهم بگی باخت دادم)تینا انقدر بلند میخندد کهسکوتخانهبه یکباره شکست
دیالوگمحبوبت:وایسا بعدا حالا جوابتو میدم
ژانر: اجتماعی،درام
امیدوارم به دلت بشینه✨
از طرف بنده
『فیلمنامه حسن تعلیل به روایت بنده』
Movie name:
My favorite voice
آشپزخونه شلوغه،و درو دیوار با دستخط مامان نوشته شده:مامانبزرگ یادت نره!
و یادش میمونه تولد کسی که دیگه باهاش حرف نمیزنه امروزِ.
یادداشت کوچیکی روی یخچاله:
همه حالشون خوبه؟
همرو تیک میرنه بجز یک نفر،بجز یک نفر
برگه ای چسبیده به قوری:
حواست باشه واسه یک نفر چایی بریزی...
همین مونده بود که به زبون وسایل اشپزخونه زندگی کنم،با طعنه ای اضافه میکند:عالیه
و قبل از رفتن، چراغ اتاقِ خالی رو خاموش میکنه. پیغام گیر روشن میشه و زمانی که در درحال بسته شدنه صدایی پخش میشه:
یادت نره مامان دوست داره،زود برگرد
کسی اونجا نیست...بیخیال اون فقط یه صدای ضبط شدس بس کن
زندیا از طبقه بالای اپارتمان پایین میاد،با خودش میگوید:(چه زندگی پر درامایی واقعا حیفه خودمو به یه کارگردان معرفی نکنم زندیا!)(کجاش مثلا؟اینکه باید بری دنبال مامانبزرگ به یه سفر طولانی عادی یا خونت پر از نوشته و صدای ضبط شدس؟)(خب بیشتر بخش سفر..اخه مسیری که میخواییم بریم فرعیه،خودت بهتر میدونی یکم ریسکیه)دیالوگ محبوبت:(تو حالت خوبه؟البته تو قبلا اینو از من نپرسیدی)
ژانر:اجتماعی
امیدوارم لذت ببری✨
از طرف بنده
هوی آقای رنگو اینی که داره این پیامو میخونه رو میبینی؟قراره امتحانای ترم اولشو ۲۰ بشه
جَعبهگمشُدههاmj
هوی آقای رنگو اینی که داره این پیامو میخونه رو میبینی؟قراره امتحانای ترم اولشو ۲۰ بشه
چاره دیگه ای ندارید یا ۲۰ شید یا لگو ۱×۱ تو پاتون