این روزهای من در این چند خط از کافکا خلاصه میشود:
از زندگی با مردم،
از حرف زدن،
عاجزم.
کاملاً در خود فرو رفتهام،
به خودم فکر میکنم...
چیزی ندارم به کسی بگویم
هرگز، به هیچ کس…
ما همه به گذر زمان احتیاج داریم تا کم کم آماده و متوجه شویم انتخاب هایمان، آن طور که میخواستیم پیش نرفته است و آدمها آنگونه که ما توقع داشتهایم، رفتار نکردهاند.
زمان میخواهیم تا با خودمان به صلح برسیم و تصمیم های جدیدی بگیریم.
می دانست اگر جهان دیگری باشد ، او را دوباره باز خواهم یافت و سپس برای همیشه دوباره در اغوش خواهمش کشید ؛
و همین برایش از جاودانگی عشق کافی بود تا لبخندی بزند و با من تا طلوع صبح برقصد.
کاش یه مغازه بود
آدم میرفت
میگفت...
بی زحمت یه کم "خیال خوش" میخوام
ببخشید این "خنده ها از ته دل" چندن؟
آقا!
این "آرامشا" لحظه ای چند؟...
این"بی خیالیا" که میپاشن رو زندگی مشتی چند؟
ازین "روزایی که بی بغضن" دارین؟
ازین "سالایِ بی رنج" اندازه دل ما دارین؟!
این "شادیا" دوام دارن؟!
نه...
کاش یه جایی بود میشد رفت و بگی آقا یه "زندگی" میخوام
بی زحمت جنس خوبش ...
من قبل از اینکه به کسی بیاحترامی کنم اول احترام گذاشتم،
قبل از اینکه از کسی متنفر بشم اول دوستش داشتم، قبل از اینکه با کسی غریبه بشم اول آشنا بودم،
پس نگو عوض شدی رفتار من به رفتار تو بستگی داره ..
تو یه خاطرهی قشنگ و دست نیافتنی شدی. چیزی که دیگه نمیتونم بهش نزدیک بشم، فقط میتونم از دور بهش نگاه کنم و با یه بوسه، یادش رو تو قلبم نگه دارم. شاید هیچ وقت نتونم دوباره همونطور که بودی نزدیکم باشی، اما همیشه تو ذهنم هستی.
وقتی دچار فروپاشی روانی میشی و افسار همه چی از دستت خارج میشه، بقیه نمیان ببینن چیشد که به این نقطه رسیدی و خودشون چیکار کردن باهات، فقط اون افسار گسیختگی و بهم ریختگی و عصبانیتت رو میبینن که بعدا سرزنشت کنن.
' اون روز هم مثل تمام روزای دیگه نرمال بود، مدرسشو رفت، تکالیفشو نوشت، اتاقشو جمع و جور کرد، غذاشو خورد، نامه نوشت و اما بعد تو حموم خودکشی کرد. '