در نهایت، آنچه باقی میماند، انسان را از پا درمیآورد: «یک مشت خاطرهی رها در کالبد آدمیزاد؛» که خود را به دیوارهای قلب میکوبند و خون میچکد.
همیشه برات صبر کردم، من هیچوقت فکرشو نمیکردم بتونم اینقدر برات صبور باشم، منی که از انتظار متنفرم، منی که طعم تلخ گذر کند ثانیه ها رو چشیدم و میدونم چقدر اذیت کنندهست؛ ولی برای تو صبور ترین آدم بودم و میدونم که تو ارزشش رو داری. چون من از اولشم میدونستم که تو با همهی آدمها فرق داری.
“شاید میخواهم گریه کنم، یعنی باید گریه کنم. چون لابد وقتی نمیشود فریاد زد یا شیشه ها را شکست، باید گریه کرد.”
به خودت افتخار کن به خاطر تمام اون سختی هایی که پشت سر گذاشتی و رنج هایی که تحمل کردی در حالی که چشمات پر از اشک بود و اطرافیانت فکر میکردن که چه قدر حالت خوبه و نرمالی با اینکه تو داشتی سخت ترین روزای زندگیتو تنهایی میگذروندی.