آدمی به مرور آرام میگیرد
بزرگ میشود
بالغ میشود
و پای اشتباهاتش میایستد
گذشتهاش را قبول میکند،
نادیدهاش نمیگیرد
میفهمد که زندگی یک موهبت است،
یک غنیمت است
یک نعمت است
و نباید آن را فدای آدمهای بیمقدار کرد!
اصلا از یک جایی به بعد حال آدم خودش خوب میشود...
تو را براى
تمامِ روزهاى خوبى كه هنوز نيامده است
مى خواهم...
تو را براى خنده هاى از تهِ دل
تو را براى ِيك حالِ خوب
تو را براى ...
تمامِ دوست داشتن هاى به موقع
تو را براى يك خيالِ راحت در اين آشفته بازارِ دوست داشتن هاىِ ساعتى مى خواهم...
مادربزرگم میگفت:
«در رو که کامل نبندی،
نمیدونی بادِ بعدی که بیاد میبندتش یا بازش میکنه.
این میشه بلاتکلیفی...»
تو زندگیت همیشه یا برو بیرون یا بیا تو و بعدش درو محکم ببند.
اجازه نده هیچکس بلاتکلیف نگهت داره!
آدم دلش تنگ بشه زنگ میزنه، پیام میده، سراغتو میگیره، عکساتو نگاه میکنه، ویساتو گوش میده، آهنگایی که تو دوست داری رو گوش میده، بین آدما دنبال تو میگرده؛ اصلا یهو بیدلیل میره کنار پنجره، نمیدونم، یه کاری میکنه دیگه. حتی اگه کاری هم نکنه حداقلش اینه که بی حوصله میشه، بداخلاق و عصبی میشه، کم طاقت میشه، بی تاب و بی قرار میشه، یه چیزی میشه بلاخره، نمیشه آدم بگه که دلتنگم، ولی با وقتایی که دلتنگ نبوده فرقی نکرده باشه.