"حدس میزنم بخشی از رسم دنیا همین است که شاهد از بین رفتن تمام آن چیزهایی باشیم که دوستشان داریم."
راستش توضیح دادن درد خیلی بیهودهاس خیلی وقتها اصلا درک نمیشه و حتی اگه درک بشه معمولا کاری از دست کسی برنمیاد، به خاطر همینه که شبها ساعت پنج صبح توی راهرو بی هدف راه میرم، کسی نمیبینه چقدر درد دارم و کسی نیست بهم زل بزنه...
من بدون اینکه مشکلاتمو به خانوادم بگم بزرگ شدم. پس اگه با تو درموردشون صحبت کردم، بدون که خیلی بهت اعتماد دارم.
رفتنای واقعی بدون خداحافظیان، بدون دعوا و درگیری، بدون غر زدن و بهونه گیری، بدون گفتنِ دارم میرم که در جوابش بشنوی نرو، دیگه نمیگی ببین من دارم اذیت میشم، دیگه دلت نمیخواد یقه شو بگیری و بهش بگی تورو خدا نذار برم، جیغ و داد نمیکنی، دیگه مهم نیست، شاید حتی گریه هم نکنی، آدمایی که میخوان برن چمدونو محکم از کمد در نمیارن که صداشو بشنوی، بی سروصدا لباساشونو جمع میکنن و وقتی حواست نیست میرن. نمیگن خداحافظ من دارم میرم، اصلا هیچ آدمی نمیگه خداحافظ که بسلامت بشنوه، اگه گفت یعنی میخواد نرو بشنوه، بمون بشنوه، نمیخوام بری بشنوه، میخواد بشنوه بمون درستش میکنیم، پشت هر خداحافظی یه «به امید دیدار» وجود داره، واسه همینه که رفتنای واقعی بی خداحافظیان عزیزم.
فکر میکنم؛
یکی از بهترین حسای دنیا اینه که یه نفر خیلی واضح نشونت بده که چقدر براش مهمی.