اگه به درون آدمها رجوع کنی اونها پر از شکستگی و ترسن. ترس از چیزهایی که داره اونها رو به نابودی میکشه. برای فرار از تنهایی به آدمهای اشتباه پناه میبرن و در نتیجه پشیمون میشن. برای فرار از گذشتهشون هر کاری میکنن و ترس از پشیمونی باعث میشه تصمیم های اشتباهی بگیرن. درون ادم ها پر از شکستگیهاییه که از بیرون مشخص نیست.
وقتی تو نیستی پروانه های تو دلم میمیرن، امید هام خاموش میشن، گلهای قلبم خشک میشن، دیگه آسمون آبی نیست، ماه ناقصه، ستاره ها چشمک نمیزنن، خیابونا قشنگ نیستن، آیس کافی ها خوشمزه نیستن و خودم سر جای خودم نیستم.
حالا هی نباش، نمون..
سنم که بالا رفت فهمیدم دیگه فقط از آدمهایی که یاد گرفتن در لحظه زندگی کنن خوشم میاد. افرادی که برای آینده تلاشگر هستن اما حال رو له نمیکنن. دیگه پذیرفتم هر ارتباطی پایانی داره، باید عشق بگیرم و عشق بدم، فقط یهبار بجنگم، بعد بگذرم.
اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه، چون تو باهاش خوبی؛ مثل اینه که توقع داشته باشی یه گرگ تورو نخوره، چون توام اونو نمیخوری.