سنم که بالا رفت فهمیدم دیگه فقط از آدمهایی که یاد گرفتن در لحظه زندگی کنن خوشم میاد. افرادی که برای آینده تلاشگر هستن اما حال رو له نمیکنن. دیگه پذیرفتم هر ارتباطی پایانی داره، باید عشق بگیرم و عشق بدم، فقط یهبار بجنگم، بعد بگذرم.
اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه، چون تو باهاش خوبی؛ مثل اینه که توقع داشته باشی یه گرگ تورو نخوره، چون توام اونو نمیخوری.
پارتنر مناسب اونیه که بتونید کنارش زندگی کنید، زندگی واقعی سکوت داره، بیحوصلگی داره، خستگی داره، شلختگی داره، قیافه زشت داره، پارتنر مناسب اونیه که تو روزهای سخت، خودش یه بار نشه رو شونهات که همهاش بخوای نگران باشی نکنه دوستم نداشته باشه یا نکنه خستهاش کنم.
بابا لنگ دراز توی یکی از نامه هاش برای جودی ابوت نوشته بود: جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.
دوستدار تو: بابا لنگ دراز
یه دیالوگی هست تو فیلم شبهای روشن
که میگه: "روزها فکر کردن فایده نداره"
صدا و نور و شلوغی، مزاحمِ
خیالبافیِ آدمه!
باید صبر کرد تا شب بشه ...