میدانستم که او دیگر برنمیگردد، اما چشمهایم هنوز هر سایهای را دنبال میکرد.
کاش دونفر که قرار نیست در انتها مال هم باشن، هیچوقت باهم ملاقاتی نداشته باشن.
هیچ چیز وحشتناکتر از این نیست که یه روز از خواب بیدار شی و ببینی دیگه هیچی برات مهم نیست، حتی خودت.
یه جا خونده بودم ؛
تو ساده و احمق نیستی،
تو هنوز آدمی رو پیدا نکردی که بهت ثابت کنه
اگه بدون سیاست باهاش رفتار کنی بیشتر عاشقت میشه.