ببخشید که برای همه چیز زیادی غمگینم. شاید خودم هم دلیلش رو نمیفهمم، اما هر روز در این دنیای بیروح و تکراری غرق میشم. گاهی احساس میکنم که هیچ چیز برای شاد بودن باقی نمونده، همه چیز در من حل میشه و فقط دودی از خودم باقی میذارم. میدونم شاید این غمها دیگه برای کسی مهم نباشه، اما باور کن که حتی خودم هم از این بیحالی خستهام.
بستن چشمامون موقع خیال پردازی، شنیدن یک بوی خیلی خوب، دعا کردن، یا بوسیدن و بغل کردن کسی که دوسش داریم، اینو ثابت می کنه که زیباترین و عمیق ترین چیزهای زندگی با چشم دیده نمیشن، بلکه با قلب احساس میشن.
به خودت افتخار کردی؟ بخاطر مسیری که تو این چند ماه گذشته طی کردی، بخاطر جنگهای روانی خاموشی که به تنهایی پشت سر گذاشتی، بخاطر موقعی که زمین خوردی و هیچکس نفهمید و عصای دستت نشد اما باز قویتر از قبل بلند شدی. به خودت افتخار کن تو خیلی قویتر از اون چیزی هستی که فکر میکنی.