یه روز خیلی ناگهانی همه چیز عوض شد. یکی اومد بهم نشون داد بهشت واقعی کجاست، زندگی همیشه سیاه نیست و دوست داشته شدن از ته دل چه حسی داره. یکی اومد بهم نشون داد دوست دارم فقط حرف نیست؛ زندگی میتونه خیلی فراتر و بهتر از هر شب اشک ریختن باشه. ازش ممنونم که دستم رو گرفت و از باتلاق نجاتم داد، حتی وقتی خودش هم ممکن بود صدمه ببینه.
"یه جاهایی اشتباه کردی چون برات لازم بود، یه روزایی اعتماد کردی و ضربه خوردی چون باید درس میگرفتی، یه موقع هایی به روابط سمی و نامناسب وارد شدی و دلت شکست چون نیاز به تجربه داشتی... ولی نباید خودتو به خاطرش سرزنش کنی؛ چون تمام اشتباهات بخشی از مراحل رشد تو بوده! مراحلی که باید ازشون عبور کنی تا شخصیتت رشد کنه و به کسی که میخوای و واقعا باید باشی تبدیل بشی. پس لطفا خودتو سرزنش نکن چون تو با اشتباهاتت تعریف نمیشی و تمام این مسیر بخشی از مراحل رشد و تکامل توعه تا خودتو بشناسی و بدونی از زندگیت چی میخوای... پس سخت نگیر رفیق، قدرِ خودت و لحظات زیبای زندگی رو بدون و ازش لذت ببر."
- از تجربههات استفاده کن عزیزم. خاطرات هیچوقت آدمارو کنار هم نگه نمیداره؛ فقط باید ببینی ارزششو داره که باهاش خاطره بسازی یا نه.
- که در آخر بگم حداقل ارزششو داشت؟
- آره. با این ذهنیت که هیچکس موندنی نیست زندگی کن، تا آسیبش از پا درت نیاره.
اگه به درون آدمها رجوع کنی اونها پر از شکستگی و ترسن. ترس از چیزهایی که داره اونها رو به نابودی میکشه. برای فرار از تنهایی به آدمهای اشتباه پناه میبرن و در نتیجه پشیمون میشن. برای فرار از گذشتهشون هر کاری میکنن و ترس از پشیمونی باعث میشه تصمیم های اشتباهی بگیرن.
درون ادم ها پر از شکستگیهاییه که از بیرون مشخص نیست.
«دوست عزیزم، هرگاه به خاطراتمان فکر میکنم، لبخندی روی لبم نقش میبندد. روزهایی که کنار هم بودیم و زندگی را ساده و زیبا میدیدیم، برایم گنجی است که هیچگاه از یاد نمیرود. امیدوارم روزی دوباره بتوانیم همدیگر را ببینیم و خاطرات را تازه کنیم.»
– نامه آنتوان چخوف به دوستش- سال۱۸۹۰