بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی،
این است که او را در یک امیدِ نشدنی و محال حبساش کنی و بگذاری انتظار بکشد.
در نهایت، آنچه باقی میماند، انسان را از پا درمیآورد: «یک مشت خاطرهی رها در کالبد آدمیزاد؛» که خود را به دیوارهای قلب میکوبند و خون میچکد.
دلتنگی مثل خوره به جانم افتاده،
آرام و بیصدا میخورد و چیزی باقی نمیگذارد.
شبها که همهچیز در سکوت فرو میرود، این حس مثل سایهای سنگین روی سینهام مینشیند. صدای قدمهایت را در خیال میشنوم، اما هیچچیز نیست جز خلأیی که عین حقیقت است. دلم برای چیزی تنگ شده که شاید هرگز نداشتم، یا اگر داشتم، حالا گم شده است.
زندگی گاهی شبیه همین دلتنگی است؛ پوچ، بیمعنا و سنگین.