در نهایت، آنچه باقی میماند، انسان را از پا درمیآورد: «یک مشت خاطرهی رها در کالبد آدمیزاد؛» که خود را به دیوارهای قلب میکوبند و خون میچکد.
دلتنگی مثل خوره به جانم افتاده،
آرام و بیصدا میخورد و چیزی باقی نمیگذارد.
شبها که همهچیز در سکوت فرو میرود، این حس مثل سایهای سنگین روی سینهام مینشیند. صدای قدمهایت را در خیال میشنوم، اما هیچچیز نیست جز خلأیی که عین حقیقت است. دلم برای چیزی تنگ شده که شاید هرگز نداشتم، یا اگر داشتم، حالا گم شده است.
زندگی گاهی شبیه همین دلتنگی است؛ پوچ، بیمعنا و سنگین.
وقتی دچار فروپاشی روانی میشی و افسار همه چی از دستت خارج میشه، بقیه نمیان ببینن چیشد که به این نقطه رسیدی و خودشون چیکار کردن باهات..
فقط اون افسار گسیختگی و بهم ریختگی و عصبانیتت رو میبینن که بعدا سرزنشت کنن.
بیا بهم یه قولی بدیم! تا وقتی باهم سوار چرخ و فلک نشدیم همو ول نکنیم.
تا وقتی که وسط خیابون باهم نرقصیدیم هم ول نکنیم. تا وقتی که باهم بالای پل هوایی فلافل نخوردیم همو ول نکنیم.
تا وقتی که اهنگی که فقط برای من و توئه رو گوش ندادیم همو ول نکنیم. تا وقتی که باهم کوه نرفتیم همو ول نکنیم. تا وقتی که باهم به دریا خیره نشدیم همو ول نکنیم.
بیا بهم قول بدیم تا وقتی که قشنگ ترین هارو باهم تجربه نکردیم همو ول نکنیم.