زِنو: من همیشه آدم میانه روی بودم. نه شجاع بودم نه ترسو، نه شاد بودم نه غمگین، همهچی تو زندگیم تو یه هارمونی خاکستری غرق شده بود و یکنواخت بودن از غمگین بودن هم بدتره! چون آدمها همیشه به خودشون امید میدن که غم میگذره اما وقتی همه چی یکنواخته حس این رو داری که تو یه زندانی که هیچ راه خروجی نداره گیر افتادی و تا ابد وضع همینه.
اگه آدم فقط کتاب هایی رو که معروف شدن بخونه، آهنگ هایی رو که وایرال شدن گوش بده، به موضوعاتی که بقیه راجبش صحبت می کنن و اطلاعاتی که بهش می دن بسنده کنه؛ خودش بودن رو فراموش می کنه. شبیه بقیه می شه، خلاقیتش رو از دست می ده و ممکنه یادش بره که خودش یه ذهن مستقل داره که می تونه مسیر و خط فکری جداگونه ای داشته باشه.