eitaa logo
♡دلانه♡
162 دنبال‌کننده
627 عکس
268 ویدیو
1 فایل
✨بسم الله النور ✨ خوش آمدید به بزم عاشقی💕 #دلنوشته #شعر #مذهبی #عاشقانه انتقاد و پیشنهادتون به دیده منّت💌 @booye_baran کپی با ذکر صلوات💚
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«گل لیلا، علی اکبر کربلا» 🥀 قدم به میدان گذاشتی و کاروانی از ملائک بدرقه ات کردند... رفتی و دل بابا را با خودت بردی... آن سان که دیگر یارای آرام و قرار نداشت... برگشتی و طلب آب کردی اما دنبال بهانه بودی برای دیدار دوباره پدر برای آغوشش.. تنگ در آغوشت کشید و تو را به آسمانیان سپرد... رفتی و این‌بار اشک پدر تو را همراهی کرد.. و اما وقتی تمام دشت عطر تنت را گرفت وقتی چون گل پرپرت کردند... ارباً اربا که شدی😭 بابا رسید به بالینت... بوییدت بوسیدت آرام نشد.. صورت به صورتت گذاشت و برنداشت.. گفتند حسین هم با جوانش جان داد😭 آه.. اینبار باید خواهر بیاید به دلداری برادر... از خیام دامن کشان رسید اما برادر نگاهی کرد و باز صورت به صورت جوانش گذاشت😭 و اینجا خواهر مستاصل شد رو به مدینه مادرش را صدا زد.. یاری ام کن مادر💔 بوی عطر یاس چادر مادر دشت را پر کرد.. کار از دست همه خارج بود باید مادر بیاید علی های کربلا را روی چادرش بچیند😭 چقدر کربلا گل باران شده بود... هشتم محرم99 @delane313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«یا علے‌اکبر» مثل تسبیح پاره پاره شدی دانه‌هایت به هر طرف پاشید پدرت ناگهان قدش خم شد مادرت تا که دید ناله کشید اسب تو راه خیمه را گم کرد هر که با بغض ضربه‌ای می‌زد پای جسمت حسین جان میداد عمه زینب اگر نمی‌آمد ای گل بوتراب روی تراب برگ برگ تنت گلاب شده مادرت بین خیمه می‌گرید هم نوا با دلش رباب شده گریه و ناله‌ سهم اهل حرم تا تو را روی بوریا چیدند هلهله می‌کنند دشمنها تا که اشک حسین را دیدند با چه حالی تو را حرم بردند ای رسول عزیز کرببلا آسمان هم به گریه افتادست بعد تو خاک بر سر دنیا @delane313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیباترین عموی دنیا🌙 تمام طول سفر روی دوش عمو بود عالم از آن بالا دیدنی تر میشد.. دخترک نمیدانست چه ها در پیش است... اما حالا میان خرابه گاهی خواب عمو را میبیند.. مشک و علم بدوش به سوی فرات میرود.. غرور رقیه به اوج میرسد میان تمام خیمه ها میدوید و میگفت عمو آب می آورد... آب... آب.. طنین تکبیر عمو بلند شد و هیجان قلب رقیه بالا گرفت.. می آید عمو می آید.. عمو با آب می آید... 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 از خواب میپرد.. عمو نیست مشکی و آبی هم.. لبهای علی اصغر دیگر تشنه نیست.. . رباب دارد لالایی میخواند.. امید حرم کنار علقمه ماند بی دست.. بی مشک.. بی علم... و اما رقیه چشمانش محو سر عموست روی نیزه ها.. باورش نمی‌شود اینقدر از او دور شده.. آرام نجوا میکند عمو اگر بیایی پایین روی دوشم مینشانمت.. اگر بیایی بوسه بارانت میکنم.. اگر.. عمو آب نمیخواهم اصلا تشنه نیستم.. علی اصغر هم آرام خوابیده😭 فقط کمی بیا.. دلم برایت یک دنیا تنگ شده.. کاش نرفته بودی سمت فرات... چشمانش بی امان میبارد هق هقش بلند میشود.. کاش آن روز که عمو بود باران میبارید... @delane313