یا اباعبدالله، جون بچه ات مارو رها نکن...
آقا جان.. ببخش مارو..
دل عاشقات رو خون کردیم امروز،، آخه اینها دیونه ی شما هستند،،،نمیشه کم براشون بذاریم...
قربونت برم آقاجان...
بابا همیشه برا راهب دعا میکنم،،
بالاخره تو این سفر یه نفر پیدا شد... گرد و خاکی از صورتت پاک کرد...
بعضی شهرها،بعضی جاها از روی نیزه سرت رو نشونه میگرفتند...
یا عقب رو سنگ باران سرت طفلان نبینند...
یا جلو رو تا که سیلی خوردن طفلان نبینی...
الهی اگه بابات زنده است،خدا سایه اش رو از رو سرت کم نکنه،،،
دعای بابا یه چیز دیگه است....
باباحسین دعا کن من هم زودتر به داداشم علی اصغر برسم...
بابا به من نگو بر زن جهاد نیست....
اگه قرار نیست زن ها شهید بشن،چرا مادرت هیجده سالگی شهید شد؟!...
یه وقت آدم تو یه حال معمولی سیلی میزنه،،،
یه وقت یه راهی رفته، میگه اگه من بهش برسم من میدونم و این..
اومد تو مسجد گفتند:نبودی قباله رو گرفت.. رفت...
گفت:این چه کاری بود کردی؟
علی پول تو دستش باشه ما شکست میخوریم...
سریع اومد راه زهرا رو بست....
حالا کینه داره: اَحْقادًا بَدْرِیَّهً وَ خَیْبَرِیَّهً وَ حُنَیْنِیَّهً...
فاطمه کجا بودی؟ حقم رو گرفتم...
قباله رو بده...
نمی دم...
قاپ زد...
آب دهان ریخت رو قباله....
پاره پاره کرد...
بی بی فرمود:خدا شکمت رو پاره کنه...
بعضی خیال میکنند ما میگیم سیلی...
یه دونه زد....
با دو دست از دو طرف….
علامه ی امینی رحمه الله علیه میگه: حورای ِ انسیه..یعنی اینقدر خداوند به این حورای انسیه لطافت داده،،، برگ گل به صورتش میخورد جا می نداخت.....