_چه همسایه هایی داریم….هم دعاشون کردی… هم دَرِ خونۀ ما رو شلوغ کردند… هم هیزم آوردند…عجب همسایه هایی داریم…زن هاشون میان کنار بسترت گریه می کنند…لب هاشون رو می گزند…پشت دست می زنند…اما مرداشون با تو چه کردند….
_اتفاق اونقدر مهیب بود که زهرا صدا زد:
“یا اَبَتاه! هکَذا یُفعَلُ لِابنَتِک..”بابا بیا ببین با دخترت چه می کنند…یک نفر دیگه رو هم صدا زد ولی علی رو صدا نزد…صدا زد:”یا فضة فَاِلَیکِ فَخُذینی …”فضه بیا به دادم برس…”واللهِ قَد قُتِلَ ما فی اَحشائی…”محسنمُ کشتن…