_اتفاق اونقدر مهیب بود که زهرا صدا زد:
“یا اَبَتاه! هکَذا یُفعَلُ لِابنَتِک..”بابا بیا ببین با دخترت چه می کنند…یک نفر دیگه رو هم صدا زد ولی علی رو صدا نزد…صدا زد:”یا فضة فَاِلَیکِ فَخُذینی …”فضه بیا به دادم برس…”واللهِ قَد قُتِلَ ما فی اَحشائی…”محسنمُ کشتن…
بیا که مرگ من از هجرت تو زودتر است...
که روزهای من از بازویت کبودتر است...
پس از فراق پیمبر چنین غمی زود است....
بیا یتیمیِ این کودکان کمی زود است...
بیا صفا بده ای دوست آشیانِ مرا...
بگیر زیرِ پر و بال،مرغکانِ مرا...
چگونه آنکه دل از آشیانه برگیرد....
کبوتران مرا زیر بال و پر گیرد....
حسن قرار ندارد، بیا قرارش باش
حسین می رود از دست در کنارش باش....
چگونه غم ننشیند به چهره ی حسنت...
که خون تازه گُل انداخت رویِ پیرهنت...
“به هر جا مادری از شوق دست طفل خود گیرد
در این کوچه گرفته طفل دست مادر خود را…”