بیا که مرگ من از هجرت تو زودتر است...
که روزهای من از بازویت کبودتر است...
پس از فراق پیمبر چنین غمی زود است....
بیا یتیمیِ این کودکان کمی زود است...
بیا صفا بده ای دوست آشیانِ مرا...
بگیر زیرِ پر و بال،مرغکانِ مرا...
چگونه آنکه دل از آشیانه برگیرد....
کبوتران مرا زیر بال و پر گیرد....
حسن قرار ندارد، بیا قرارش باش
حسین می رود از دست در کنارش باش....
چگونه غم ننشیند به چهره ی حسنت...
که خون تازه گُل انداخت رویِ پیرهنت...
“به هر جا مادری از شوق دست طفل خود گیرد
در این کوچه گرفته طفل دست مادر خود را…”
حسن قرار ندارد، بیا قرارش باش...
حسین می رود از دست در کنارش باش...
کنون به پیکرِ یاست،شقایق افتاده...
بیا ببین که حسینت به هق هق افتاده...
تو می روی و حسن می شود کبود از زهر...
تو می روی و حسینِ تو می رود از شهر...
تو می روی و حسینِ تو کربلا برود...
تنش به خاک،سرش رویِ نیزه ها برود...
خبر دهند که خصم تو وحشیانه ربود...
لباس هایِ قشنگی که دستبافِ تو بود…
قرار بعدیِ من با تو ای پناهِ حسین...
کنار پیکرِ بی سر به قتلگاهِ حسین…
من و تو در پیِ آن راهِ دور در پیشِ همیم...
پس از زیارتِ سر در تنور پیشِ همیم...
_سرِ پسرمون رو می برند داخل تنور…
این سر بریده بوی دود گرفت…
بوی نون گرفت…
همه بگید حسین…
حسین…
حسین…
حالاهرکسدلششکست،اشکریخت
ماروهمیادکنه:)...
بهحضرتفاطمهزهرا«س»بگیدماروهمبهارزومونبرسونه...:)