دیدم آن سر ، سر باباست ، خدا رحم کند...
غرق خون غنچهی لبهاست ، خدا رحم کند...
شام هرچند پر از سایهی اهریمن بود...
تا که از خواب پریدم ، همه جا روشن بود...
سر نورانی بابا به روی دامن بود...
تا که از خواب پریدم ، همه جا روشن بود...
سر نورانی بابا ، به روی دامن بود...
چشمهای پدرم ، خیره به چشم من بود...
_توی هر فرهنگی بگردید ، توی هر طایفه ای نگاه کنید ، بین هر قوم و عشیرهای برید پرسوجو کنید ، وقتی یه دختربچه یتیم بهانهی بابا بگیره ، معمولی ترین کاری که میکنند آغوش میگیرند ، نوازش میکنند ، سعی میکنند به یه چیزی حواس بچه رو پرت کنن .. تنها جماعتی که سر بریدهی بابارو گذاشتن جلو بچهی یتیم ..
_تربیت شدهی دامان زینبه .. خانوم خانومای عالمه .. سه سالهس ولی آیینه تمام نمای مادرش زهراست … همونجوری که مادرش از علی توی خونه رو گرفت ، این خانوم متوجه امامش هست ، همهی حواسش به حجت خداست ..
بابا …
راضیأم این که نگیری به بغل دختر را...
شاهدم خصم جدا کرده سر و پیکر را...
برده حتی ز تو پیراهن و انگشتر را...
بی خبر نیستم بابا ..
من وظیفه شناسم ..
وظیفه دخترت امشب اینه :
میتکانم ز سرِ سوخته خاکستر را...