_تربیت شدهی دامان زینبه .. خانوم خانومای عالمه .. سه سالهس ولی آیینه تمام نمای مادرش زهراست … همونجوری که مادرش از علی توی خونه رو گرفت ، این خانوم متوجه امامش هست ، همهی حواسش به حجت خداست ..
بابا …
راضیأم این که نگیری به بغل دختر را...
شاهدم خصم جدا کرده سر و پیکر را...
برده حتی ز تو پیراهن و انگشتر را...
بی خبر نیستم بابا ..
من وظیفه شناسم ..
وظیفه دخترت امشب اینه :
میتکانم ز سرِ سوخته خاکستر را...
_مگه چی میخوای بگی؟!
دیگه چی مونده ..
دیگه چی نگفتی که میخوای روضه بخونی ..
'عرض کرد آقای من ، مولای من .. اون غمی که شما فرمودید اگر اشک چشمم تموم بشه ، براش خون گریه میکنم کدوم غمه؟ غم شهادت عموجانتون علی اصغر هست؟
فرمود نه .. این غم ، غم بزرگتری هست ، عموجانم علی اصغر هم بر اون غم گریه میکنه ..
عرض کرد آقا جان ،غم شهادت عموجانتون عباس هست؟
فرمود عباس هم به این غم گریه میکنه ...
آقاجان شهادت جد شما ابی عبدالله هست؟ فرمود حسین هم به این غم گریه میکنه..
این چه غمی هست؟!
فرمود شهادتها حق ماست ، شهادتها ارث ماست ،
اما قرار نبود زیر این آسمون کسی دست عمههای منو ببنده. ..