_مگه چی میخوای بگی؟!
دیگه چی مونده ..
دیگه چی نگفتی که میخوای روضه بخونی ..
'عرض کرد آقای من ، مولای من .. اون غمی که شما فرمودید اگر اشک چشمم تموم بشه ، براش خون گریه میکنم کدوم غمه؟ غم شهادت عموجانتون علی اصغر هست؟
فرمود نه .. این غم ، غم بزرگتری هست ، عموجانم علی اصغر هم بر اون غم گریه میکنه ..
عرض کرد آقا جان ،غم شهادت عموجانتون عباس هست؟
فرمود عباس هم به این غم گریه میکنه ...
آقاجان شهادت جد شما ابی عبدالله هست؟ فرمود حسین هم به این غم گریه میکنه..
این چه غمی هست؟!
فرمود شهادتها حق ماست ، شهادتها ارث ماست ،
اما قرار نبود زیر این آسمون کسی دست عمههای منو ببنده. ..
تا که با عمهی خود وارد بازار شدم...
مورد مرحمت خندهی اغیار شدم...
هرکجایی که پدر سخت گرفتار شدم...
متوسل به عموجان علمدار شدم...
دل شب از خواب پرید ، گریه میکنه ، داد میزنه ، وای بابام ، وای بابام .. خانومای خرابه دورش جمع شدند ، هرکاری میکنند آروم نمیشه این دستای کوچولورو مشت میکنه،
هی به دهن میکوبه ، وای بابام ..
آقا زین العابدین دید سه ساله دهنش غرق خون شد ،
دوید خواهرُ بغل گرفت به سینه چسباند ،
عزیز دلم چرا اینجور میکنی ..
گفت الان خواب مجلس صبحُ دیدم ، هی با چوب به لب و دهن بابا........