eitaa logo
دلبرکده
30.9هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
2.6هزار ویدیو
16 فایل
🏡💞دلبرکده یک کلبه مهربانی ست آموزش صفر تا صد برای هر چه که یک بانو، نیاز دارد💎 🌺روش های دلبری کردن ملکه از پادشاهِ خود برای داشتن یک زندگیِ سراسر عاشقانه💑 آیدی ارتباط: @admin_delbarkade 🚨تبادل، تبلیغات نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
جشنواره تخفیف فروشگاه جواهر به مناسبت اعیاد اول ماه شعبان المعظم👇👇 مکمل چاق کننده فقط 140,000 تومان😍 مکمل لاغر کننده فقط 140,000 تومان ⭐️ مکمل تقویتی کودکان فقط 70,000 تومان🌺 روغن رشد مو فقط 98,000 تومان عسل چند گیاه اعلا یک کیلو 145,000 تومان🔥 سه شیره ۹۰۰ گرمی فقط 60,000 تومان ✅ روغن ارده کنجد یک لیتر 235,000 تومان💥 نوره زرنیخ طلایی نیم کیلو فقط 18,000 تومان 🔥 کرم تخصصی ضدآفتاب رنگی فقط 70,000 تومان 🌸 کرم تخصصی ضدآفتاب بیرنگ فقط 70,000 تومان 💐 کرم تخصصی بوتاکس فقط 65,000 تومان💫 کرم لیفتینگ جوانساز فقط 65,000 تومان🌟 شامپو سبغ چرب و معمولی فقط 35,000 تومان 🌺 نکته: تخفیف تا ساعت ۲۴ فرداشب ادامه خواهد داشت ❌ قیمت نوره طی این مدت خیلی بالا رفته و قیمتی که تخفیف گذاشتیم بسیار عالی هست و بعید میدونم دیگه بتونیم چنین قیمتی بدیم ❌ ادمین فروشگاه: @Adforosh محصولات ارگانیک جواهر https://eitaa.com/joinchat/2936471677C3a036c4fdb
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌿 ای که به عشقت زنده منم 🌱 گفتی از عشقت دم نزنم ✨ من نتـــوانـــم.. نتــوانـــم.. نتوانم.. 🫀🖇 💞 روزتون پر از عشق و صمیمیت 💞 ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
می گویند زن‌های عرب دل‌شان که می‌گیرد، غصه که می‌افتد به جان‌شان، راه کج می‌کنند سوی حرم تو آقا..... می‌نشینند یک گوشه ،چادرشان را روی صورت‌شان می‌کشند هی می‌گویند یا عباس ادرکنی، ادرکنی بحق اخیک الحسین... اصلا حرمت معروف است به عقده‌گشایی و باز کردن سفره‌ی دل... می‌گویند شما کاشف الکرب حسینی آقا... می‌گویند هر که می‌رود کربلا غم‌های دلش حواله می‌شود به سوی حرم شما.... عقده‌های دلش باز می‌شود در آن صحن، دلش آرام می‌گیرد... یا عباس... کرب‌هایم را برایت آورده‌ام غصه‌هایم را آورده‌ام نه راهی به مشهد الرضا دارم نه به کربلا😢 مانده‌ام در این شهر پر التهاب😔 مانده‌ام در این خستگی نذر کرده‌ام برای دل خسته‌ام، نذر کرده‌ام بنشینم گوشه‌ای و برای دل خسته‌ام بخوانم: "یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبنا بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ علیه السلام یا‌عباس‌ادرکنی خوش‌آمدی‌‌علمدار🌹 علیه السلام ‌ ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌نماز نشسته یا بر روی صندلی درست است؟ خیلی مهمه حتما ببینید و برای دوستانتون بفرستید ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
🔴چند وقت پیش رفتیم جایی یکی از پیرزن های مجلس شروع کرد فحش به نظام ✊ و دعا برای روح شاهنشاه ...😕 اون موقع چیزی نگفتم اما بعد اینکه شام صرف شد نشستم کنارش گفتم حاج خانوم شنیدم ماشالله همه بچه ها و نوه هاتون تحصیلکرده هستن ! لبخندی زد و با افتخار گفت بله اون پسرم لیسانس هست اون نوه ام دکتری هست اون یکی پزشکی میخونه و... خداروشکر نان حلال و زحمتکشی دادیم بهشون ☺️ گفتم : آفرین به شما ، خودتون تا کلاس چندم خوندین؟! گفت: من تا کلاس پنجم درس خوندم 😓 گفتم : کدوم مدرسه؟ گفت : تا کلاس سوم مدرسه روستامون ، کلاس چهار و پنجم رو هم نهضت سواد آموزی خوندم گفتم : پس هوش بچه ها و نوه هاتون به شما نرفته احتمالا به خاله ای و عمه ای کسی رفتن درس خون شدن 😉 گفت : نه خواهر برادرام هم بیشتر از دبستان سواد ندارن !! اتفاقا هوشی که من داشتم هیچکس نداشت 😏 گفتم : پس چرا درس نخوندین ؟ حتما تنبل بودین ،! 😅 گفت: نخیر !! خیلی هم زرنگ بودم منتها بد شانسی ما اون موقع امکانات نبود ، مدرسه تو روستاها اکثرا نبود یا تا دبستان بود !! اگه امکاناتی که بچه های الان دارن من داشتم الان مدرک پروفسوری داشتم 😌 قدیم اصلا برای سواد ارزش قائل نبودن ، از بچگی دست چپ و راستم شناختم بردنم پشت دار قالی ، تو قالیباف خونه بزرگ شدم ، صبح تا شب باید برای ارباب قالی میبافتیم بعدشم بدو بریم از سرچشمه آب بیاریم گاو و گوسفند علف بدیم و مثل الان لوله کشی و لباسشویی و این حرفا نبود ... وقتی برای درس خوندن نداشتیم همون سه کلاس رو هم شبانه خوندم !! گفتم : خب نمیرفتین قالیباف خونه ، گفت: خب اگه نمیرفتیم چیزی نداشتیم بخوریم باید قالی میبافتیم که اخر برج پدرمون پولی از ارباب بگیره قند و چایی و کبریت وبقیه مایحتاجمون رو بخره گفتم: شاه میدونست شما اینجور زندگی دارید؟! آخه زندگی سردار سلیمانی خوندم مثل شما بود ، پدر خودمم مثل شما بوده و تو سختی زندگی میکردن ، چرا شاهنشاه براتون کاری نمیکرد؟! چرا ۸۰ درصد مردم ایران تو زمان شاه بیسواد بودن؟! تازه انقلاب اومده یک نهضت راه انداخته که بتونه بیسوادی رو ریشه کن کنه؟! حاج خانوم یک نگاهی کرد 😨 گفتم : چرا دارید حقایق رو وارونه جلوه میدین ؟ گفت: چی بگم از بس گرونیه گفتم : مدل ماشین بابات زمان شاه چی بود؟! حتما تو اون ارزانی ها بهترین ماشین خریدین؟ گفت : ما اصلا ماشین نداشتیم فقط ارباب داشت ! گفتم : زمان شاه مستطیع شدین رفتین حج حاج خانوم شدین؟! گفت : نه چند سال پیش رفتم مکه سوریه و کربلا هم رفتم گفتم : چرا تو زمان شاه همه چیز ارزون بود نرفتین گفتم : شاهنشاه استان بحرین رو چند فروخت؟! دشت ناامید و هیرمند را چند؟ جزایر اریایی و زردکوه را چطور؟و.... گفت : مگه شاه فروخت ؟! گفتم : وقتی استان فروخته نفهمیدین چطوری از بقیه اختلاس هاشون باخبر میشدین؟! خلاصه گفتم تاریخ رو تحریف نکنید لطفا از شاه اسطوره تو ذهن بچه هایی که حاضر نیستن لحظه ای تو شرایط و امکانات زمان شاه زندگی کنند نسازید !!! سرش انداخت پایین و چیزی نگفت😁😂 اینجوری هم میشه جهاد تبیین کرد☺️👆 ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلبرکده
#داستان #فیروزه‌ی_خاکستری42 #فیروزه‌ی_آبی_رنگ رؤیا مانتو را از دست فیروزه بیرون آورد. بلند شد تا ا
ترسیدم پلک بزنم و همه چیز توهّم باشد. امیر با یک بطری آب در دستش چند قبر آن ور تر ایستاد. هر دو مات هم ماندیم. زمین و زمان متوقف شد. فرانک رد نگاهم را گرفت. با دیدن امیر چشمانش درشت و ریز شد. امیر آرام قدم برداشت. بالا سر قبر بابا ایستاد و سلام کرد. به زور نفس حبس شده‌ام را بیرون دادم. سعی کردم بی‌توجه به حضورش کار خودم را بکنم. صدای قلبم امان فکر کردن نمی‌داد. کنار قبر بابا نشستم و با لحنی سرد به امیر سلام کردم. فرانک سر جایش مانده بود و به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد. صدایم را صاف کردم: _بیا دیگه گفتم که همینجاس. امیر بطری آب را آرام روی مزار خالی و با دست آن را پخش کرد. فرانک سلام کرد. امیر لبخند زد. _علیک سلام. خاله و فهیمه؟! فرانک با دو انگشت روی سنگ قبر چند ضربه زد: _من و فیروزه چیز بودیم... وسط حرفش پریدم: _خرما رو کجا گذاشتی؟ وانمود کردم دنبالش می‌گردم. بسته خرمایی که از امام زاده خریدیم را از کیفم درآوردم. بعد از چند دقیقه که طولانی و در سکوت گذشت، بلند شدم. _تا شب نشده باید برگردیم. رو به فرانک این را گفتم اما بیشتر خواستم امیر را بچزانم. چادر مشکی دورم را جمع و جور کردم. امیر بلند شد. این پا و آن پا کرد. بی توجه به حضور او و بدون خداحافظی راهم را گرفتم و رفتم. فقط شنیدم که با لکنت زبان فرانک را صدا زد. سرِ گذر کنار قبرستان ایستادم. خودم را با تکاندن خاک چادرم مشغول کردم. یک دقیقه نگذشته بود که فرانک و امیر آمدند. هر دو در سکوت نگاهم کردند. چادر را رها کردم. _چقدر معطل می‌کنی می‌خوای دیرتر از این بشه؟! _فیـ فیروزه... صدای امیر میخکوبم کرد. نفسی کشیدم و به راهم ادامه دادم. امیر تندتر جلویم ایستاد. _یه دقه صبر کن. صدایش دوباره محکم شد. _امروز از خدا یه نشونه خواستم... باورم نمیشه که تو و فرانک یهو اینجا ظاهر شدین! یاد ناله‌هایم در امام زاده افتادم. فیروزه‌ی آبی قلبم ندا داد: «نبایدم باورت بشه دلیلش رو فقط من می‌دونم» _فقط می‌دونم باید اینو به فال نیک بگیریم و یه بار دیگه از صفر شروع کنیم. فیروزه‌ی خاکستری قلبم پوزخند زد و به صدا درآمد: «فکر کردی به همین سادگیه» نگاه تند و سردی به او کردم. سر تکان دادم و رو به فرانک گفتم: _میای یا خودم تنها برم؟ از امیر گذشتم و از لابلای شمشادها خودم را به خیابان اصلی رساندم. فرانک پشت سرم آمد. برای گرفتن ماشین دست بلند کردم. امیر با اخم روی ابروهایش طوری جلویم ایستاد که هیچ ماشینی مرا نبیند. دستش برای تاکسی که به ما نزدیک شد، بلند کرد. تاکسی ایستاد. دربستی گفت و با تأیید راننده در عقب را برای ما باز کرد. خودش هم روی صندلی جلو نشست. هوا تاریک شده بود که تاکسی دم در خانه ایستاد. فرانک کلید را در قفل گذاشت. مامان چادر گلدار بر سر با اخم در را باز کرد. چشمانش روی صورت تک تک‌مان دو دو زد و روی امیر متوقف شد. امیر قبل از همه سلام کرد و سرش را پایین انداخت. _سر مزار عمو همدیگه رو دیدیم. تقصیر من شد که دیر اومدیم. آب سردی روی آتش مامان ریخت. لبخند زد: _خوش اومدی خاله من و فرانک با خیال راحت داخل شدیم. بازوی فرانک بین انگشتان مامان گرفتار شد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
حرف هایش از نوازش‌های او شیرین‌تر است.. 🙈 از هر انگشتش هنر میریزد از لب بیشتر.. 💕 یک اتاق و لقمه‌ای نان و حضور سبز او.. 🌱 من چه میخواهم مگر از این مکعب بیشتر؟❣ ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا