eitaa logo
د‌ِلدادِگان‌ِمَهدی‌ِفاطِمه✨
872 دنبال‌کننده
156 عکس
65 ویدیو
3 فایل
⊱بِسمِ‌رَبِ‌الحُسَین⊰• اگه دنیابه کامم‌بودالان‌روبه‌روی‌مقام‌علی‌اکبرت‌بودم.. کپی؟!‌باذکر𝟓صلوات‌ودعابرای‌شهادت‌حلالت‌مؤمن. ازرمان‌هاکپی‌نشه‌. مَقَرفرماندهی| @rahbar_ir من؟!ساندیس‌خورِانقلاب🧃 حرفی‌حدیثی‌بوددرخدمتم. @Helma_Bayati
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان‌تقدیمی. لف؟حلال‌نمیکنم‌به‌همتون‌جذب‌دادم‌شمابزاری‌بری؟
نمازت سرد نشه مؤمن
لف نداشتیم که💔
سلام ظهر بخیر
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
618.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
258K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
این از کلیپ ها. حالا بریم رمان🫠
🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔 💔🖤💔 🖤💔 💔 𝓝𝓪𝓶𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓷𝓸𝓿𝓮𝓵: حقیقتے کـہ آشکار شـد 𝓣𝓱𝓮 𝓹𝓪𝓻𝓽: #𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟔 𝓖𝓮𝓷𝓻𝓮: عاشقانه‌مذهبی پلیسی انتقامی هیجانی تنهایی غمگین 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗.𝓑 "سپهراد" و بعد گفت. _ من تو رو جوری تربیت کردم که تا حالا بهم دروغ نگفتی الانم ازت میخوام بگی ماجرا چی بوده و چرا اینکارو کردی. تمام ماجرا رو بهش گفتم و گفت. _ پس چرا سیما اونجوری گفت؟ + بابا جان من سیما رو نشناسم باید برم بمیرم.اون برا اینکه مامان نفهمه اینجوری گفته. _باشه ببخشید. +نفرمایید باباجان. و بعد رفت بیرون. "الیاس" داشتم سمت خونه عمو اینا میرفتم که یه پیامک اومد برام. رفتم نگاه کردم دیدم از واتساپه. فیلم و باز کردم و بعد از دیدن فیلم روح از تنم خارج شد و با سرعت سمت خونه ی عمو اینا راه افتادم. مسیر 15 دقیقه ای شد 5 دقیقه. رفتم و در اتاق سپهراد و بدون در زدن باز کردم که دیدم رو تخت نشسته و دستاشو گذاشته رو سرش. رفتم و گفتم. +سلام. با سردی جواب داد. _سلام. رفتم پیشش. گفتم. +چیشده؟ سوشو بلند کرد و گفت. _ هیچی. +معلومه صورتت چرا اینجوری شده؟ _هیچی نشده. فهمیدم حالش بده و هی بپرسم بازم نمیگه بیخیال شدم و گوشیم و در اوردم و فیلمو به سپهراد نشون دادم. "سپهراد" الیاس گوشیشو اورد و زد رو یه فیلم. یه مرده گفت. +ببین اقازاده بهتره از خر شیطون بیای پایین و اون هارد ها رو بهمون بدی وگرنه سیما جون خواهرت و میکشم. اینم یه نقاشی قشنگ. و بعد یه تیر زد تو پای ارام و رفت. بلند شدم گفتم. _الیاس برو اداره پیش اقای هاشمی بگو شماره رو پیدا کنن و ردیابی کنن سریع برو ممکنه سیم کارت و سوزونده باشن. . "الیاس" رفتم اداره و بعد نیم ساعت گفتن سیم کارتو سوزونده. نا امید تر از هر لحظه شدم. به سمت خونه ی عمو اینا رفتم. کپی‌ممنوع⚔ کپی‌ازفرم‌بالای‌رمان‌ممنوع⚔ کپی‌حرام⚔