دِلدادِگانِمَهدیِفاطِمه✨
امروز رمان بزارم یا کلیپ مداحی؟ تو ناشناس بگو🌱 با جون و دل میشنوم✨
به دلیل مساوی بودن فردا دوتاش و میزارم امروز وقت ندارم.
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ #کلیپمداحی]
دِلدادِگانِِمَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ
💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹
@deldadeganeshohada
꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ #کلیپمداحی]
دِلدادِگانِِمَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ
💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹
@deldadeganeshohada
꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ #کلیپمداحی]
دِلدادِگانِِمَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ
💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹
@deldadeganeshohada
꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
618.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ #کلیپمداحی]
دِلدادِگانِِمَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ
💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹
@deldadeganeshohada
꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
258K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ #کلیپمداحی ]
دِلدادِگانِِمَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ
💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹
@deldadeganeshohada
꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔
💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔
🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔
💔🖤💔🖤💔🖤💔
🖤💔🖤💔🖤💔
💔🖤💔🖤💔
🖤💔🖤💔
💔🖤💔
🖤💔
💔
𝓝𝓪𝓶𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓷𝓸𝓿𝓮𝓵: حقیقتے کـہ آشکار شـد
𝓣𝓱𝓮 𝓹𝓪𝓻𝓽: #𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟔
𝓖𝓮𝓷𝓻𝓮: عاشقانهمذهبی پلیسی انتقامی هیجانی تنهایی غمگین
𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗.𝓑
"سپهراد"
و بعد گفت.
_ من تو رو جوری تربیت کردم که تا حالا بهم دروغ نگفتی الانم ازت میخوام بگی ماجرا چی بوده و چرا اینکارو کردی.
تمام ماجرا رو بهش گفتم و گفت.
_ پس چرا سیما اونجوری گفت؟
+ بابا جان من سیما رو نشناسم باید برم بمیرم.اون برا اینکه مامان نفهمه اینجوری گفته.
_باشه ببخشید.
+نفرمایید باباجان.
و بعد رفت بیرون.
"الیاس"
داشتم سمت خونه عمو اینا میرفتم که یه پیامک اومد برام.
رفتم نگاه کردم دیدم از واتساپه.
فیلم و باز کردم و بعد از دیدن فیلم روح از تنم خارج شد و با سرعت سمت خونه ی عمو اینا راه افتادم.
مسیر 15 دقیقه ای شد 5 دقیقه.
رفتم و در اتاق سپهراد و بدون در زدن باز کردم که دیدم رو تخت نشسته و دستاشو گذاشته رو سرش.
رفتم و گفتم.
+سلام.
با سردی جواب داد.
_سلام.
رفتم پیشش. گفتم.
+چیشده؟ سوشو بلند کرد و گفت.
_ هیچی.
+معلومه صورتت چرا اینجوری شده؟
_هیچی نشده.
فهمیدم حالش بده و هی بپرسم بازم نمیگه بیخیال شدم و گوشیم و در اوردم و فیلمو به سپهراد نشون دادم.
"سپهراد"
الیاس گوشیشو اورد و زد رو یه فیلم.
یه مرده گفت.
+ببین اقازاده بهتره از خر شیطون بیای پایین و اون هارد ها رو بهمون بدی وگرنه سیما جون خواهرت و میکشم.
اینم یه نقاشی قشنگ.
و بعد یه تیر زد تو پای ارام و رفت.
بلند شدم گفتم.
_الیاس برو اداره پیش اقای هاشمی بگو شماره رو پیدا کنن و ردیابی کنن سریع برو ممکنه سیم کارت و سوزونده باشن. .
"الیاس"
رفتم اداره و بعد نیم ساعت گفتن سیم کارتو سوزونده.
نا امید تر از هر لحظه شدم.
به سمت خونه ی عمو اینا رفتم.
کپیممنوع⚔
کپیازفرمبالایرمانممنوع⚔
کپیحرام⚔